کتاب وقت رفتن

Wenn es soweit ist
  • 10 % تخفیف
    قیمت : 24,000 | 21,600 تومان

  • موجود
  • انتشارات: ماهی ماهی
    نویسنده:
کد کتاب : 13471
مترجم :
شابک : 978-9642093199
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 160
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1998
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 25 تیر

معرفی کتاب وقت رفتن اثر یوزف وینکلر

شاید بتوان یوزف وینکلر را توماس برنهارتی دیگر نامید. وینکلر نیز همانند برنهارت از خمودگی ذهن ها در محیط های روستای اتریش می نویسد و از ریاکاری آشکار و پنهان سیاسی که از دوران فاشیسم به ویژه در اذهان روستایی ها باقی مانده است.
وقت رفتن شرح حال دهقان زاده ای است که دوران کودکی اش در ملک و مزرعه ی پدری گذشته است، ملک و مزرعه ای که او آن را جهانی بی زبان می نامد. در این جهان، محبت پدری سهم حیوانان مزرعه و خشونت سهم بچه هاست. آن دهقان زاده خود وینکلر است که در این اثر با زبانی کوبنده، با آمیزه ای از کفر و ایمان، آیین های کلیسای کاتولیک را نقد می کند.

کتاب وقت رفتن

کتاب وقت رفتن اثر نویسنده اتریشی، یوزف وینکلر است که بر اساس تجربیات شخصی خودش شکل گرفته است. شخصیت اصلی این کتاب، یعنی ماکسیمیلیان، در اصل خود وینکلر است که دوران کودکی اش را شرح می دهد. دورانی که محبت پدری سهم حیوانات مزرعه و خشونت سهم بچه هاست.

«وقت رفتن» زندگی دهقان زاده ای به نام ماکسیمیلیان است که در خانه ی پدری اش زندگی می کند. او دستیار کشیش و شاهد حوادثی است که در آن روستا رخ می دهد؛ روستایی که مردمش پایبند به اصول افراطی مذهبی و خرافاتی هستند و نویسنده می کوشد این عقاید را بی پرده به چالش بکشد. داستان با شرح واقعه ای درباره ی یکی از اهالی روستا آغاز می شود و از همان ابتدای امر تکلیف خواننده را مشخص می کند:

در سال های دهه ی سی، مردی تندیسی از عیسی مسیح را که به اندازه ی قد انسان بود داخل آبشار انداخت. کشیش دهکده، که ضمنا تمثال کوچک قدیسین نقش می زد، مسیح مصلوب را که موقع سرنگون شدن در آبشار هر دو دستش قطع شده بود، در بستر نهر پیدا کرد و تندیس ناقص را در راهروی خانه اش نصب کرد. به گفته ی کشیش، هتک حرمت کننده به جزای عمل شنیعش رسید و در جنگ هیتلری هر دو دستش قطع شد. کمی بعد، کشیش دهکده جلوی ساختمان مدرسه، یک ستون یادبود یا منظره ای از جهنم برپا کرد.

کتاب وقت رفتن

قسمت هایی از کتاب وقت رفتن (لذت متن)
پیرمرد می گوید یک بار وقتی حدودا بیست وپنج ساله بودیم، موقع پایین آمدن از چراگاه با شافلنشر کشاورز دو تا از گوسفندهای دیگران را دزدیدیم و بین راه فروختیم. به این ترتیب برای جشن تبرک کلیسا پول گیر آوردیم.