کتاب ایستگاه پایانی

Terminus Elicius
کد کتاب : 13830
مترجم :
شابک : 978-6009876051
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 256
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2004
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 18 تیر

یک تریلر روانشناختی کم نظیر

معرفی کتاب ایستگاه پایانی اثر کارین ژیه بل

در کتاب ایستگاه پایانی زندگی مارسی ایترس همیشه در مسیری ثابت است ،که مادرش و کارش و زندگی اش است. ژان در حال گذر است ، وی ،او را به عنوان رهگذری در نظر می گیرد. یک حرف کافی خواهد بود تا این موجود غم انگیز از خط عادی زندگی اش خارج شود . چیزی بین دو نیمکت افتاده است که منتظر او بود"شما خیلی زیبا هستید ، جین.".اعلامیه از عشق و ازجنگ ، زیرا مرد رویاهایش یک هیولاست ، یک قاتل بی رحم. او محرم اش خواهد بود ، شانه ای برای او خواهد بود. او نیمه گمشده اش او خواهد بود. پایان کابوسهای او ...
"جین عزیزم ، دوست دارم من را همان گونه که دوستت میدارم ،دوست داشته باشید. اما برای دوست داشتن من ، باید مرا بشناسید. بدانید من ، که هستم ... بعضی ها می گویند یک هیولا هستم. برخی دیگر به دنبال توضیحاتی دور که از گذشته من ظاهر شده است، هستند. خیلی ها قضاوت می کنند ، محکوم می کنند. اما واقعا چه کسی خواهد فهمید؟ شما ، امیدوارم . دیشب با یک زن دیگری بودم. اما مدت طولانی با او نماندم.فقط زمانی برای کشتنش داشتم.

کتاب ایستگاه پایانی

کارین ژیه بل
کارین ژیه بل، متولد ۱۹۷۱ در فرانسه است. وی تحصیل کردۀ رشتۀ حقوق است و امروز هم به عنوان حقوقدان فعالیت می کند. اولین کتابش سال ۲۰۰۴ منتشر شد و سال ۲۰۰۵ توانست جایزۀ «رمان های پلیسی مارسی» را از آن خود کند. سومین کتابش را سال ۲۰۰۷ منتشر و توجه همگان را به خود جلب کرد.
قسمت هایی از کتاب ایستگاه پایانی (لذت متن)
نخستین کسی بود که از قطار پیاده شده و پایش را بر روی زمین قرار داد. بوی آهن داغ شده و روغن بی درنگ مشامش را پر کرد. صدایی آکنده با هرج و مرج نیز به گوش می رسید. رسیدن به قطار ساعت هشت و پنج دقیقه تبدیل شده بود به کار هر روزش. سرش را پایین انداخته و از آنجا که مسیرش را کاملا حفظ بود، وارد جمعیت شد. نخستین بار مسیرش را گم کرده بود، ولی دیگر، حتی اگر چشمانش را می بستند نیز می توانست به راحتی آن را بپیماید. یک سال می شد که درست با همان قطار رفت و آمد می کرد. سر یک ساعت سوار و پیاده می شد. آن روز صبح، قطار میراماس- مارسی درست سر ساعت آمده بود. حتی یک دقیقه زودتر. بنابراین، ژان سر ساعت هشت و سی دقیقه به محل کارش می رسید. علاقه ای خاص به دقیق و سروقت بودن داشت و از تقریب متنفر بود. دوست داشت همه چیز کامل و سرجایش باشد. کتاب های نامرتب در قفسه، مدادهایی که نوکشان به خوبی تیز نشده بود و لباس های چروک و نیز مردهایی که خوب صورت شان را اصلاح نمی کردند، برای او به سان کابوس بودند. قطار ساعت هشت و پنج دقیقه، همچون همیشه، آکنده از مسافر بود. شاید این شلوغی بیش از اندازه برای یکی از اهالی پاریس، با توجه به وضعیت قطارهای آن شهر، به خوبی تحمل پذیر باشد، ولی برای ژانی که در منطقۀ شهری زندگی نمی کرد، خیر. هربار باید در میان آن موج انسانی جایی برای خودش دست و پا می کرد. موجی همراه با آمیزه ای از بوهای مختلف. دلچسب یا خیر. همۀ مسافران در سکوت به خود و زندگی خود فکر می کردند و توجهی به بقیۀ افراد نشان نمی دادند. حاضر بودند تا وارد فضای زیرشهر شوند و هرچه سریع تر به مقصد برسند. ژان کیفش را به خود فشار داد. آیا در آن را به خوبی بسته بود؟ بله!