کتاب ایستگاه پایانی

Terminus Elicius

مشخصات کتاب ایستگاه پایانی
مترجم :
شابک : 978-6009876051
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 256
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2004
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 26 آذر

یک تریلر روانشناختی کم نظیر

معرفی کتاب ایستگاه پایانی اثر کارین ژیه بل

ژان زندگی ای کاملا یکنواخت دارد. او هر روز مسیر ایستر-مارسی را به وسیله قطار می پیماید؛ مسیر خانه تا اداره پلیسی که در آن کار می کند. ژان هر روز آرزو می کند زندگی تکراری اش دستخوش تغییر شود؛ شاید با یک نگاه عاشقانه. مثلا نگاه اسپوزیتو، افسر ارشد اداره شان. شاید هم حل شدن پرونده قاتل سریالی ای که توجه همه ساکنان مارسی را به خود جلب کرده است.

یک روز در مسیر برگشت آرزوی ژان برآورده می شود. او متوجه می شود که یک نفر نامه ای را کنار صندلی ای قرار داده که او هر روز روی آن می نشیند.
و عبارت روی نامه این است: «ژان، شما چقدر زیبا هستین!»
ماجرا از همینجا آغاز می شود. اینکه نامه را چه کسی نوشته است؟ همان قانل سریالی و بی رحمی که پلیس مارسی دنبالش. ژان نمی تواند در برابر وسوسه اش مقاومت کند و دست آخر پاسخ نامه ی قاتل را می دهد.
به این ترتیب است که یک نامه نگاری عاشقانه آغاز می شود. نامه نگاری ای که پرده از اسرار گذشته ای تاریک برمی دارد. نامه هایی که گویی درهای جهنم را به روی ژان و مادرش باز می کند.

کتاب ایستگاه پایانی

کارین ژیه بل
کارین ژیه بل، متولد ۱۹۷۱ در فرانسه است. وی تحصیل کردۀ رشتۀ حقوق است و امروز هم به عنوان حقوقدان فعالیت می کند. اولین کتابش سال ۲۰۰۴ منتشر شد و سال ۲۰۰۵ توانست جایزۀ «رمان های پلیسی مارسی» را از آن خود کند. سومین کتابش را سال ۲۰۰۷ منتشر و توجه همگان را به خود جلب کرد.
قسمت هایی از کتاب ایستگاه پایانی (لذت متن)
چرا دو نفر وقتی همدیگه رو دوست دارن، باید از هم جدا بشن؟ به نظر من، هیچ چیز در زندگی بهتر و قشنگتر از این نیست که با کسی که دوستش داری با خیال راحت زمان سپری کنی. میدونین چرا؟ چرا دو نفر وقتی همدیگه رو دوست دارن، باید از هم جدا بشن؟ به نظر من، هیچ چیز در زندگی بهتر و قشنگتر از این نیست که با کسی که دوستش داری با خیال راحت زمان سپری کنی. می دونین چرا؟

نخستین کسی بود که از قطار پیاده شده و پایش را بر روی زمین قرار داد. بوی آهن داغ شده و روغن بی درنگ مشامش را پر کرد. صدایی آکنده با هرج و مرج نیز به گوش می رسید. رسیدن به قطار ساعت هشت و پنج دقیقه تبدیل شده بود به کار هر روزش. سرش را پایین انداخته و از آنجا که مسیرش را کاملا حفظ بود، وارد جمعیت شد. نخستین بار مسیرش را گم کرده بود، ولی دیگر، حتی اگر چشمانش را می بستند نیز می توانست به راحتی آن را بپیماید. یک سال می شد که درست با همان قطار رفت و آمد می کرد. سر یک ساعت سوار و پیاده می شد. آن روز صبح، قطار میراماس- مارسی درست سر ساعت آمده بود. حتی یک دقیقه زودتر. بنابراین، ژان سر ساعت هشت و سی دقیقه به محل کارش می رسید. علاقه ای خاص به دقیق و سروقت بودن داشت و از تقریب متنفر بود. دوست داشت همه چیز کامل و سرجایش باشد. کتاب های نامرتب در قفسه، مدادهایی که نوکشان به خوبی تیز نشده بود و لباس های چروک و نیز مردهایی که خوب صورت شان را اصلاح نمی کردند، برای او به سان کابوس بودند. قطار ساعت هشت و پنج دقیقه، همچون همیشه، آکنده از مسافر بود. شاید این شلوغی بیش از اندازه برای یکی از اهالی پاریس، با توجه به وضعیت قطارهای آن شهر، به خوبی تحمل پذیر باشد، ولی برای ژانی که در منطقۀ شهری زندگی نمی کرد، خیر. هربار باید در میان آن موج انسانی جایی برای خودش دست و پا می کرد. موجی همراه با آمیزه ای از بوهای مختلف. دلچسب یا خیر. همۀ مسافران در سکوت به خود و زندگی خود فکر می کردند و توجهی به بقیۀ افراد نشان نمی دادند. حاضر بودند تا وارد فضای زیرشهر شوند و هرچه سریع تر به مقصد برسند. ژان کیفش را به خود فشار داد. آیا در آن را به خوبی بسته بود؟ بله!