کتاب سه گانه یوسف علیخانی

Youssef Alikhani Trilogy
کد کتاب : 13848
شابک : 978-6005941456
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 400
سال انتشار شمسی : 1398
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 7
زودترین زمان ارسال : 28 تیر

شایسته تقدیر اولین دوره ی جایزه ی جلال آل احمد

نامزد نهایی هشتمین دوره جایزه ی گلشیری

نامزد بیست و دمین دوره ی جایزه ی کتاب سال

معرفی کتاب سه گانه یوسف علیخانی اثر یوسف علیخانی

کتاب حاضر دربردارندۀ سه مجموعه داستان است که تمامی داستان های آن در روستایی به نام میلک می گذرد. نخستین مجموعه داستان «قدم بخیر مادربزرگ من بود» نام دارد و شامل 12 داستان کوتاه است (برنده جایزه ویژه شانزدهمین جشنواره روستا)؛ دومین آن «اژدهاکشان» نام دارد و شامل 15 داستان کوتاه است (نامزد جایزه هوشنگ گلشیری و شایسته تقدیر در نخستین جایزه ادبی جلال آل احمد) و سومین آن «عروس بید» دربردارندۀ 10 داستان کوتاه است.

کتاب سه گانه یوسف علیخانی

یوسف علیخانی
یوسف علیخانی (متولد اول فروردین ۱۳۵۴ در روستای میلک الموت) نویسنده معاصر ایرانی است.علیخانی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی در روستای زادگاهش به قزوین رفت و پس از اتمام دوره متوسطه برای ادامه تحصیل راهی تهران شد. وی سال ۱۳۷۷ از رشته زبان و ادبیات عرب دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد.از یوسف علیخانی جدا از چند کتاب پژوهشی، سه مجموعه داستان به نام‌های قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بید و همچنین دو رمان خاما و بیوه‌کشی منتشر شده‌است. وی در حال حاضر ...
قسمت هایی از کتاب سه گانه یوسف علیخانی (لذت متن)
مشدی خالق، فتیله چراغ خوراک پزی را بالا کشید. تا روغن در کاسه آهنی به جزجز بیفتد، دو قرص نان خشک از پستو بیرون آورد و به نان ها دست نم زد. لای سفره پارچه ای گذاشت. تخم مرغ را به تن داغ چراغ می زد تا بشکند که دید امان دارد به عکسی نگاه می کند که مشدی خالق و ننه طوبی کنار پرده ضریح امام رضا ایستاده بودند. خودش تا کمر پدر و مادر بود؛ وسط شان. دست راست مشدی روی سینه اش بود و دست چپ ننه طوبی روی چادرش؛ یک چشم ننه فقط پیدا بود.

تخم مرغ را توی کاسه خالی کرد. روغن به قصد سوزاندن چشم و صورت مشدی، پرید. امان نشست. دو زانویش را دو دستی بغل کرد و گفت: «چیه زحمت می کشید؟ نان میلکی با پنیر کوزه ای که بیشتر بچسبه. خسته شدم از بس تخم مرغ خوردم این مدت.»

مشدی مکث کرد و در حالی که با قاشق، زرده تخم مرغ را با سفیده قاطی می کرد، گفت: «عجب! تو مرغانه ی ماشینی ره با این مرغانه یکسان بکنی؟» فتیله چراغ را پایین کشید و گفت: «در ثانی، مرغانه ای که تو اونجا خورد ما بدادی، با روغن نباتی بپخته بودی. دلت بیایه کفر بگویی به این روغن حیوانی؟»