وسط حرف هایم با نرگس، میلاد را، که مدتی است برای فضولی نشسته روبهرویم، میبینم که بلند میشود و میرود آشپزخانه بعد، با قابلمه تقلون مادرم و یک قاشق بر میگردد مینشیند سر جای قبلی. قاشق را که میبینم، میفهمم نبت کرده عاق والدهام کند. هول میشوم و با دست به میز تلفن ضربه میزنم. سرش را از توی قابلمه در میآورد و نگاهم میکند. به قاشق توی دستش اشاره میکنم و مثل بیل زدن دستم را و بعد سرم را به نشانه تهی تندتند تکان میدهم .