در دوران کودکی که من و خواهرم ملکه، به تنهایی اجازه نداشتیم جایی برویم، رفتن به حمام یکی از تفریحات ما محسوب میشد. روزهای حمام لطف خصی داشت. تابستان هفتهای یک بار و زمستان ها هر پانزده روز یک بار، تون تاب برای روشن کردن حمام به آنجا میآمد. در این ایام دو نفر دلاک که مادرم توسط ننه رضا خبر میکرد، برای شستن ما به آنجا میآمدند. همیشه من آخرین نفری بودم که زیر دست دلاک مینشستم. او موهای سرم را که بلند بود با صدر و یا مورد و کتیرال و گل سرشور میشست...