ساعت نامعلوم بیداری داستان فرخ بیات، مردی در پایان میانسالی، و خانهای قدیمی در یکی از کوچههای خیابان هویزهی عباسآباد تهران است، خانهای که زندگی چند آدم در دورههای مختلف به آن گره خورده و گذشتهی هرکدام را در خود نگه داشته است.
رمان با تصمیم فرخ برای فروش خانه آغاز میشود. او خانه را بیستوپنج سال پیش از بیوهی سرهنگ قادرپناه خریده است، زنی که هنگام فروش، بوفهی خودش و میز پوکر همسرش را در خانه باقی گذاشته بود. فرخ سالها پیش با رویای بازگرداندن شکوه و اقتدار ازدسترفتهی خانهی پدری، خانهی هویزه را خریده، اما همسرش پروین حاضر به زندگی در آن نشده و خانه را اجاره داده است. حالا پس از سالها کار و زندگیای حسابشده، فرخ میخواهد خانه را بفروشد. فشارهای مالی و مهاجرت فرزندانش، هومن و هانیه، نیز در این تصمیم موثرند. پروین میخواهد پول خانه میان فرزندان تقسیم شود تا بتوانند زندگیشان را در خارج از ایران ادامه دهند.
خریدار خانه، محسن یزدانی، جوان بسازبفروشی است که منتظر تولد فرزند دومش است. معامله با میانجیگری ایرج گلپایگانی، بنگاهدار قدیمی محله، پیش میرود، اما در روز پرداخت قسط دوم و تحویل کلید محسن ادعا میکند که در باغچهی خانه جنازهای دفن شده است. او میگوید این موضوع را از مردم محل شنیده و تا روشنشدن تکلیف جنازه حاضر نیست معامله را ادامه دهد. در نهایت قرار میشود باغچه کنده شود. اگر جنازهای پیدا شود، معامله فسخ شود و اگر چیزی پیدا نشود، قرارداد به قوت خود باقی بماند.
کندن باغچه، فرخ را به گذشتهی خانه و آدمهایی که سالها در آن زندگی کردهاند بازمیگرداند. مهمترین آنها رایموند و آرمینه، زوج ارمنی مستأجر خانه، هستند. رایموند نجار است و آرمینه پرستار. آنها بیست سال در خانه زندگی کردهاند و بهتدریج رابطهای نزدیک با فرخ پیدا کردهاند. فرخ، که از زندگی خانوادگی خود احساس بیگانگی میکند، به آرمینه دل میبندد؛ عشقی که بیشتر در ذهن و خیال او شکل گرفته است. رفتوآمدهای فرخ به خانه و دوستیاش با این زوج، او را با گذشتهی رایموند نیز آشنا میکند.
رایموند در جنگ مفقود شده و سالها در اسارت بوده است. بعد از بازگشت، دیگر آدم سابق نبوده و آسیبهای جنگ و اسارت بر زندگیاش سایه انداخته است. آرمینه از او مراقبت میکند و همزمان از مادر بیمار رایموند نیز پرستاری میکند؛ مادری که بعدها دچار سکته و کما میشود. فرخ کمکم پی میبرد که رایموند دربارهی سالهای جنگ و اسارتش تقریبا چیزی نگفته است. او همچنین متوجه میشود که بخش بزرگی از زندگی رایموند در جهانی ذهنی و جدا از زندگی روزمره میگذرد.
با مرگ آرمینه، رایموند بیش از پیش منزوی میشود. فرخ نیز همچنان به خانه و خاطرات آن وابسته میماند. سرانجام مهاجرت ناگهانی پسر فرخ و تصمیم دخترش برای مهاجرت، او را به این فکر میاندازد که خانه را بفروشد و با خرید خانهای بزرگتر، شاید فرزندانش را از مهاجرت منصرف کند. اما رایموند حاضر به تخلیهی خانه نیست. درگیری میان آنها بالا میگیرد و رایموند از هوش میرود. فرخ، ایرج و سعید، همسایهی روبهروی خانه، برای کمک به او وارد ساختمان میشوند و برای نخستین بار به طبقهی اول میروند، جایی که سالها کسی آن را ندیده است. آنها با اتاقی پر از نوشتهها و عکسها و وسایل مربوط به گذشتهی رایموند روبهرو میشوند و حتی احتمال میدهند که او مادرش را کشته باشد.
در ادامه، جستوجوی باغچه آغاز میشود. در میان ریشههای درخت مو و دیگر گیاهان، نامههای رایموند از دوران جنگ و اسارت پیدا میشود و سرانجام بیل به صندوقی بزرگ برخورد میکند. برخلاف انتظار، صندوق حاوی جنازه نیست. در آن وسایل سرهنگ قادرپناه و همسرش، عکسها، لباس نظامی، مدالها و اشیای مربوط به دوران پیش از انقلاب قرار دارد. همزمان، نوشتههای رایموند راز زندگی او را آشکار میکنند.
رایموند در یادداشتهایش از حضور در جنگ، گرفتارشدن در تانک، مرگ همرزمانش و اسارت سخن گفته است. او سالها خود را بابت تصمیمهایی که در لحظهی جنگ گرفته یا نگرفته، محاکمه کرده و بارها از خود پرسیده که آیا میتوانسته یکی از همرزمانش را نجات دهد و آیا در کشتن انسانها شریک بوده است. آن تجربه، زندگی او را برای همیشه تغییر داده و بخشی از میل او به زندگی را از میان برده است. عنوان رمان نیز به همین لحظهی مرزی میان مرگ و زندگی اشاره دارد؛ لحظهای که رایموند درون تانک نمیداند زنده است یا مرده و بعدها بارها به همان چند ساعت و چند دقیقه بازمیگردد.
فرخ در نهایت پی میبرد که رایموند قاتل مادرش نیست و بسیاری از برداشتهایش حاصل ترس، سوءتفاهم و خیال خودش بوده است. او همزمان متوجه میشود که خودش