به نفسنفس میافتم. صدای ماشینها نزدیکتر میشود. ماشین سر خیابان میایستد. به پیادهرو میزنم و خود را پنهان میکنم. ماشین به خیابان میپیچد؛ من به کوچه میپیچم. ماشین نزدیک میشود؛ موتور را به دیوار تکیه میدهم. نمیدانم چهکار کنم. بهطرف آخر کوچه میدوم؛ اما کوچه بنبست است. خودم را توی تاریکی میکشانم. ماشین میایستد. صدای قدمهایی میآید که توی کوچه میپیچد. به موتور نزدیک میشود؛ کمی به آنور میرود و آرام به آخر کوچه خودش را میکشاند. از ترس چشمهایم را میبندم. بدنم کرخت شده و نفسم بند میآید. قدمها به نزدیکیام میرسد و میایستد. نمیدانم چقدر میگذرد؛ اما قدمها از من دور میشود و صدای پاها محو میگردند. جرئت ندارم چشمهایم را باز کنم. وقتی از لای پلکهایم نگاه میکنم، هیچکس در کوچه نیست!