نویسنده در این کتاب، با زبانی ساده و بیتکلف، خواننده را به سفری نوستالژیک در دهه شصت میبرد؛ دههای پر از موشکباران، جشنهای مدرسه،بازیهای کودکانه، بوی سوهان عسلی و عطر پردههایی که با باد میرقصیدند. اما این تنها بخشی از کتاب است؛ او در لابهلای روایتهایش، از تجربههای تلخ و تکاندهندهی پزشکی نیز میگوید: از مادری که در آستانهی از دست دادن فرزندش، تسلیم رضای خدا میشود؛ از کودکانی که با مرگ دستوپنجه نرم میکنند؛ و از مادرانی که در سکوت، درسهای بزرگی از صبر و زندگی میآموزند.«در آن روزگار دور، در آن سالهای رفته از دست که حالا فقط یاد عزیزشان، پشت غبار خاطراتمان باقی مانده، هر تابستان به رسم هر سال همراه مادر و برادرم از زنجان به تهران، مهمان خانه دلربای مادر بزرگ میشدیم… آخ که چه بزمی در خانه مادر بزرگمان برپا میشد. یادش بخیر!»
ساناز امیراصلانی نویسنده ایرانی متولد سال 1360 میباشد.