این اوراق سپید تنها داستان نیست؛گ بال گشودن روحی است در باغ خاطرات این سطور نفسهای برجا ماندهای هستند از روزهایی که چون مهتاب بر آب در حوض زمان محو شدند. مریم برای من نه یک شخصیت که نوازش نگاه خداوند بر صفحهی سپید هستی بود او پروانهای بود که به ماه عشق ورزید، و در این راه سوخت... اما چه شکوهمند سوخت! در مسیر نوشتن گاه قلم از دستانم میلغزید و اشک مرکب کلمات میشد. چه بسا شبهایی که ماه از پشت ابر کلماتم سرک میکشید و پچپچ میکرد: «بنویس... او زیباتر از آن است که فراموش شود.» این رمان، زمزمهی عشقی است که در قفسهی کتابخانهها زندانی شد، ترانهی خاموشی است که در گذرگاه کنکور گم شد، و سپیدهای است که در بلندترین شب طلوع کرد. عشق من در این اثر، چنان باران بهاری است گاه نمنم و ملایم، گاه تند و رهاییبخش و مریم در این باران شستهشد... شاید نه برای پاک شدن که برای درخشیدن. اگر این اوراق را ورق میزنید بدانید که قلب من نیز هم آهنگ با شما میتپد شاید مریم اکنون در میان سطرهای این کتاب به آرامی قدم میزند و برای شما نیز چونان نگینی میدرخشد. با سپاس از مهر پایدارتان در همراهی با این اثر؛ همیشه شاد و سبز باشید.