«زنی را میشاختم که در یک تصمیم شجاعانه توانست به الهام درونیاش گوش دهد. او در جایی مشغول کار بود، اما بعد از خواندن کتاب «بازی زندگی» من ناگهان الهامی دریافت کرد که باید کاری برای خودش دست و پا کند. به ذهنش رسید که یک قنادی کوچک راه بیندازد. اوایل این فکر چندان جدی نبود، اما او آنقدر به فکرش ادامه داد تا درنهایت به یک تصمیم تبدیل شد. روزی به دنبال مغازه و چندین کارگر از خانه خارج شد. او پول کافی نداشت تا بتواند در این کار سرمایهگذاری کند. بنابراین، شروع کرد به تکرار عبارتی تأکیدی تا بتواند به آرزویش برسد. پول افتتاح مغازه را از راهی که حتی نمیتوانست تصور کند بهدست آورد. از همان روز اول کارش، مردم برای خرید شیرینی صف کشیده بودند. مدتی گذشت و روزی کارگانش از اوضاع نامطلوب کار و کسادی بازار شکایت کردند. او بدون معطلی گفت: "روزی هر کسی در دستان قدرتمند خداوند است." عصر همان روز یکی از دوستانش به دیدن او آمد. او یک کیلو شیرینی خرید و یک اسکناس صد دلاری به او هدیه داد. حقیقتا که آن روزی را خداوند رسانده بود. هر روزی که مغازه را میگشود، ابتدا از خداوند یادی میکرد و از اینکه چنینی روحیهای دارد از خداوند سپاسگزاری مینمود و میدانست که آن روز، روز سعادت اوست.»