لاوکرفت تمام عمرش را یک روز در میان با کابوسی سر کرد؛ آونگی بیامان، معلق میان فرسودگی و خودکشی. سالها بود که شیشهٔ کوچک سیانور را دم دست داشت. اما رابرت هاوارد، دوست و یار غارش، سرنوشت دیگری داشت؛ در سی سالگی ماشه را چکاند.«فکر یکنفس خواندن این نامه را از سر بیرون کن. یک هفتهٔ تمام صرف نوشتنش شد و حاصلش هفتاد صفحهٔ تمام است... گمان نمیکنم در این سیونه سال و دو ماه و بیستوشش روزی که از عمرم گذشته، نامهای طولانیتر از این نوشته باشم. خدا به دادت برسد!»