نعیم برگشت گفت: «می دونم... اونا پیر و جوون حالیشون نیست. کی از این خراب شده می ریم؟» صادق غرید: «کم نق بزن مرد! تا شیخ حمود نیاد و خبری نیاره.» شاکر گفت: «کی می دونه چه قشقرقی تو شهر راه انداختن.» «قشقرقو ما دیشب راه انداختیم، وقتی به زندان حمله کردیم.» نعیم گفت: «آره... اگه دست تنها نبودیم، چه عالی می شد.» «تو می گی چند تاشونو زدیم؟» «دو تای اولو دیدم که رو هم غلتیدن.» «آره... اما اون که از بالا شلیک می کرد... اون که کنار برج بود... بی همه چیز امون نمی داد.» شاکر گفت: «دیدم، صادق چنان زدش که رو هوا پرپر زد.» و لبخندی رو به صادق زد و گفت: «بنازم ات سبیل!»