کتاب نام آن گل ها عدم بود

Name An Gol Adam Bood
(هفت روایت از غیاب)
کد کتاب : 68329
شابک : 978-6227827125
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 128
سال انتشار شمسی : 1402
سال انتشار میلادی : 2021
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 9 تیر

معرفی کتاب نام آن گل ها عدم بود اثر محسن توحیدیان

مادام که به غیاب و فقدان دیگران فکر می‌کنیم، فقدان خودمان را از یاد می‌بریم، ولی آن‌گاه که به نوشتن از آن فکر می‌کنیم یا در مسیرش قرار می‌گیریم، مسئله چیزی شبیه خیال و جنون می‌شود که هر غیابی در هر لحظه‌ای، روایت غیاب ما پیرامون خود ماست! روزی از خواب برخاستن و شنیدن خبر رفتن او که فکر نمی‌کردیم حالاحالاها برود، یا زندگی با رویای بودن کسی که مدت زمان مدیدی‌ست که دیگر نیست، یا رفیقی که می‌آمد و می‌نشست و برایمان جهانی را توصیف می‌کرد که نمی‌فهمیدیم ولی باور می‌کردیم، یا سگی که چشم بست و باز کرد و دید او که باید باشد دیگر نیست و رفته است و حال نوبت خود اوست که برود، یا آنکه نشسته بود که وقت رفتنش برسد و همه باید در وقت بدرود او خاموش می‌ماندند و... . روایت‌های غیاب از دل همه‌ی این‌ها و بسیاری بیشتر از این‌ها بیرون آمده‌اند و رسیده‌اند به هفت روایت کتاب «نام آن گل‌ها عدم بود». محسن توحیدیان در کتاب کوچکش، قصه‌هایی از نبودن آن‌ها نوشته که چیزهای بسیاری از بودنشان در بازماندگان جامانده است. کتاب «نام آن گل‌ها عدم بود» را می‌شود به یاد همه‌ی آن‌هایی خواند که یاددارشانیم، حتی بی‌دلیل، درست مثل بهرام قصه‌ی «بهرام و گل اشک» که اینگونه رفت: «بله. گمان می‌کنم بعدازظهری زمستانی در روزهای آخر اسفند بود که زندگی ما در اشک غرق شد و بهرام برای همیشه از خانه‌ی ما رفت.»

کتاب نام آن گل ها عدم بود

محسن توحیدیان
محسن توحیدیان، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی متولد ۱۳۶۴ است. توحیدیان فعالیت ادبی خود را در سال ۱۳۸۱ با انتشار دفتر شعر «جزیره‌ای در وهم» آغاز کرد و از آن پس شعرها، داستان‌های کوتاه و جستارهای ادبی هنری او در نشریات ادبی کشور منتشر شده است.از آثار او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:نام آن گل‌ها عدم بود (مجموعه داستان - ۱۴۰۰)بی‌گاه کتابچه‌ی تخصصی شعر (۱۳۹۷)خزیدن مار مفاجا بر کلاویه‌های آقای اعتضاد (نمایشنامه - ۱۳۹۱)من والت ویتمن‌ام! (گزیده&zwnj...
قسمت هایی از کتاب نام آن گل ها عدم بود (لذت متن)
گل اشک که در تمام سال می بارید، و به گلدان های دیگر هم از اشک هایش تعارف می کرد، هزارجور جانور ریز و درشت در گلدانش داشت. ما نمی خواستیم جانورهای گلدان اشک را باور کنیم، تا این که یک روز کرم های قهوه ای شروع کردند برای ما دست تکان دادن. من باز هم گفتم این تخیل ماست که با مواد غذایی ناسالم و تراریخته بالا می آید. امکان ندارد کرم های قهوه ای بتوانند برای آدم دست تکان بدهند. این از بی قیدی ما به روزهای ابری سرچشمه می گیرد. اما بهرام که همیشه می گفت گل اشک، شب های تاریک تا صبح درد می کشد و از اشک هایش به گلدان های دیگر تعارف می کند، می دانست که کرم ها واقعی هستند. ما نخواستیم ایمان بهرام به کرم های قهوه ای را باور کنیم. به همین خاطر خندیدیم. اما بهرام از خنده ی ما نرنجید. حتا گفت خوشحال ام که بالاخره شما هم می خندید. چون خنده نادر است. این را درست می گفت و ما برای این که خوشحال تر هم بشود باز خندیدیم و دیدیم که شب های پاییز با بوی پوست نارنگی و سیگار چه دل پذیر است. بهرام تکیه به بالش می داد و همان جور که سیگارش را دود می کرد از روی قصه ی بازان نم نم می خواند و وقتی هم که خیلی خوابش می گرفت، همان جا کنار بخاری دراز می کشید و می خوابید. عینکش را هم برنمی داشت تا خواب ها را دقیق و همان جور که هستند ببیند. روزهای پاییز گذشتند و الحق که کمر ما و گلدان های شمعدانی را شکستند.