چنان این روزها با دوستان خویش یک رنگم که با آئینه بودن در قبال سنگ ها سنگم تو دیگر ساده انگارانه آرامم مخوان ای دوست! که من با خلق در صلحم ولی با خویش می جنگم پی آوازه عمری گشتم و پیرانه سر دیدم که ننگم مایه ی نام است و نامم مایه ی ننگم نبودم آن قدر، اما خدا داند که در عمرم اگر سر بوده ام منگ و اگر دل بوده ام تنگم سر مویی خیالم را به نیرنگی نیالودم سر مویی ز مه رویی اگر افتاد در چنگم
در این چند هفتهی سخت که انگار سایهاش تمام نمیشود و حتی روزهای طولانیِ خاموشی و بیخبری از اینترنت هم هی سنگینتر میشود، شعرهای عمار کاریزی برای من شبیه به یک چراغ کمنور اما همراه بود. چه در میخانقاه و چه در محرمانه، آن صداقت آرام و زبانی که از دلِ درد میگذرد و نه شعار میدهد، نه ادعایی دارد؛ فقط آرامآرام کنار آدم مینشیند و دلش را سبک میکند. میخواستم این رو بنویسم تا بگم شعرهای او در همین روزها واقعاً تسلّی و همراه من بود؛ و امیدوارم خوانندههای دیگر هم این تجربه را داشته باشند. در پایان، از دوستان عزیز ایرانکتاب خواهش میکنم اگر ممکن باشد کتاب «لکنت» از این شاعر را هم موجود کنند تا دسترسی به آثارش کاملتر شود.