_ منتظر چی هستی؟ سیاه و کبودم کن! می خوای بهت اجازه اشو بدم؟ هیچ نمی گویم، من مبهوت صورتش هستم و او اجزای صورتش را جمع می کند. در ادامه می گوید: تو چته؟ دقیقا مشکلت چیه؟ با این دادوبیداد و این کارا می خوای چیو ثابت کنی؟ چرا داری جون می دی خودتو بد نشون بدی؟ چرا می خوای آدم بدی باشی؟ چرا می خوای هومن سابقو بکشی؟ شوکه می شوم، برای لحظه ای حس می کنم یک نفر دیگر به جای او این حرف ها را می گوید. آخر چطور جرئت می کند این طور بی پروا صحبت کند یا مستقیم نگاهم کند؟ چطور می تواند حرفی را به زبان بیاورد که این روزها همه می خواهند به من بفهمانند؟ ـ می خوای همه ازت بترسن؟ دوست داری بد بشی؟ از روزی که دیدمت داری خودتو می کشی که نشون بدی تو دیگه مثل قبل نیستی. از چی فرار می کنی؟ از خودت؟ از اونی که قبال بودی؟ برای چی؟ برای تنبیه آدمای اطرافت؟ مکث می کند، نمی دانم در صورتم چه می بیند که باعث می شود حرف هایش را ادامه بدهد. ـ کسی که حاضر شده برای کمک به یه زن بی پناه اون کارو کنه به نظرم نمی تونه هیچ وقت پلید باشه. مادرم و خواهرم می گفتن تو به همه کمک می کنی، می گفتن خودشون دیدن هرکس هر مشکلی داشت سراغ تو می اومد. اون خود واقعیته. حالا سعی می کنی اون مرد قبلی رو از بین ببری. منتظر جوابم نمی ماند و اجزای صورتش درهم می پیچد. ـ من می فهممت. تو زجر کشیدی. سال ها عذاب کشیدی. زندگی راحتی نداشتی. مجازاتت کردن بی اونکه گناهی داشته باشی. من می دونم چی بهت گذشته. چون مثل تو تجربه اش کردم. وقتی خیلی بی گناه بودم عذابم دادن، مثل تو… .