هاجرو در پس پنجرهٔ بالاخانه ایستاده بود و به حویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. در خانهٔ همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع شده بودند. عروس را می بردند و زن ها آهنگ «آهسته برو» را بی سر بی سر می خواندند و دف می زدند. هاجرو؛ مثل اینکه او را می بردند و از بند می رهانیدند، لبخندی زد: دختر همسایه چقدر خوشبخت است. او را می برند. می گویند آدمش تحصیل کرده است. هاجرو چنین اندیشید و از پشت شیشهٔ پنجره که دانه های باران بر آن خشک شده بودند قدبلندک می کرد و به خانهٔ همسایه می نگریست. به خوشبختی آن طرف دیوار و به حزن و اندوه خودش در این طرف دیوار می اندیشید. این طرف دیوار خانه وحشت بود، سردی و ناقراری بود، آن طرف دیوار سرور بود، جشن و آزادی بود. هاجرو دیروز دیده بود که چهار مرد دبنگ آمدند و دیگ ها و چلوصاف ها را از ته خانه ی شان بردند، قالین ها را به عاریت گرفتند و دوشک های پوش مخملی را از پسخانه شانه زده بردند. لالا، برادر بزرگ هاجرو، آن ها را رهنمایی می کرد. «صاحب، صاحب» و «قربان، قربان» می گفت و تکلف و شیرین کلامی به خرچ می داد...