معرفی کتاب Everyone in My Family Has Killed Someone
راوی «Everyone in My Family Has Killed Someone» از همان صفحات نخست کاری غیرمعمول میکند: به خواننده اطمینان میدهد که دروغ نخواهد گفت و حتی شمارهٔ صفحاتی را که قرار است در آنها از مرگ کسی باخبر شویم، اعلام میکند. ارنست کانینگهام، شخصیت اصلی رمان جنایی بنجامین استیونسون، معتقد است داستانهای کارآگاهی باید با خواننده منصفانه رفتار کنند. او دربارهٔ قواعد این داستانها کتابچههایی نوشته و اکنون ناچار شده ماجرایی واقعی از زندگی خانوادهاش را روایت کند؛ خانوادهای که به ادعای خودش، تمام اعضایش دستکم یک نفر را کشتهاند. وعدهٔ صداقت او نخستین مسئلهٔ رمان را پدید میآورد: آیا میتوان همهچیز را به خواننده گفت و همچنان حقیقت اصلی را تا پایان از او پنهان نگه داشت؟ ماجرای خانوادهٔ کانینگهام پیشینهای خشونتبار دارد. سه سال پیش، مایکل، برادر ارنست، نیمهشب با اتومبیلی آسیبدیده و جسدی در آن به سراغش میآید. تصمیم ارنست برای مراجعه به پلیس به محکومیت برادرش میانجامد و رابطهٔ او با خانواده را ویران میکند. اکنون اعضای خانواده در اقامتگاهی کوهستانی در استرالیا جمع شدهاند تا آزادی مایکل از زندان را جشن بگیرند. اما پیدا شدن جسد مردی ناشناس در برف و وقوع حوادثی دیگر، این گردهمایی پرتنش را به صحنهٔ تحقیق دربارهٔ قتل تبدیل میکند. طوفان برف راه خروج را دشوار کرده و ارنست، که خود از اعضای همین خانواده است، باید میان روایتهای متناقض، خاطرات گذشته و سرنخهای تازه ارتباط برقرار کند. استیونسون برای ساختن این معما از سنت داستانهای کارآگاهی دوران طلایی، بهویژه آثار آگاتا کریستی و قواعد دهگانهٔ رونالد ناکس، استفاده کرده است. این قواعد بر امکان حل معما از سوی خواننده تأکید دارند: سرنخهای اساسی باید در اختیار او باشند و نویسنده نباید با اطلاعاتی که عمدا پنهان کرده، نتیجهای غیرقابلپیشبینی بسازد. ارنست بارها به این اصول اشاره میکند، دربارهٔ ترتیب رویدادها توضیح میدهد و حتی توجه خواننده را به شیوهٔ روایت خودش جلب میکند. بنابراین، مسئله فقط شناسایی قاتل نیست؛ خواننده همزمان درگیر ارزیابی روشی میشود که اطلاعات از طریق آن به دستش میرسند. عنوان کتاب نیز جزئی از همین بازی است. «کشتن» الزاما به معنای «ارتکاب قتل عمد» نیست و نویسنده از فاصلهٔ میان این دو مفهوم برای ساختن انتظار و گسترش معما استفاده میکند. هر عضو خانواده گذشتهای دارد که باید جداگانه شناخته شود و روایت هر گذشته میتواند فهم ما را از اتفاقات کنونی تغییر دهد. ارنست با شوخیهای مکرر، خطاب مستقیم به خواننده و اظهارنظر دربارهٔ قراردادهای ژانر، این مسیر را پیش میبرد. طنز سیاه او با موقعیتهای خشونتآمیز برخورد میکند، بیآنکه ضرورتا از اهمیت پیامدهای آنها بکاهد. این خودآگاهی روایی درعینحال محل اختلاف منتقدان بوده است. توضیحهای مکرر ارنست دربارهٔ سرنخها و سازوکار معما گاهی فرصت کشف مستقل را از خواننده میگیرند. منتقدانی نیز معتقدند که شوخیهای پیدرپی و تأکید بر هوشمندی ساختار، از قدرت تعلیق داستان میکاهند. این اعتراض به ویژگی واقعی رمان مربوط است، زیرا استیونسون آگاهانه حضور راوی را برجسته میکند. در مقابل، برای خوانندهای که از شناخت قراردادهای ادبی و آزمودن منطق معما لذت میبرد، همین مداخلهها میتوانند بخشی از جذابیت اثر باشند. «Everyone in My Family Has Killed Someone» نخستین رمان مجموعهٔ ارنست کانینگهام است و شیوهای را پایه میگذارد که استیونسون در آثار بعدی این مجموعه گسترش میدهد. تجربهٔ خواندن آن به میزان علاقه به معمای کلاسیک و بازیهای روایی وابسته است. در مرکز داستان، مردی قرار دارد که اصرار میکند حقیقت را همانطور که میداند بازگو کند؛ اما میان آنچه میداند، آنچه به یاد میآورد و آنچه خواننده از سخنانش درمییابد، فاصلهای وجود دارد که تمام معما در آن شکل میگیرد.
دسته بندی های کتاب Everyone in My Family Has Killed Someone