هاکان که حالت عصبی هوشیکو را دید طوریکه که انگار به یک احمق سریش نگاه می کرد، جواب داد: خیل خب باشه قول می دم. هوشیکو لبخند زد وگفت : یا عیسی مسیح دخترمو به تو و این مرد می سپارم هاکان همان طور که می خندید و دور می شد، گفت: بیخیال بابا تراژدیش نکن. هیچیت نمیشه تو... هوشیکو زیر لب با خودش گفت: پس ما می خوایم بریم شب نشینی تو جهنم!
خلاقیت و قلم نویسنده واقعا ستودنی است.به امید ارائه کارهای بیشتر از طرف ایشان.
این کتاب خوندن داره🌹
خیلی رمان قشنگ و متفاوتی امیدوارم شاهد این نوشتههای جدید باشیم ❤️