کتاب دره ی میلر

Miller's Valley

مشخصات کتاب دره ی میلر
مترجم :
شابک : 978-6009692026
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 264
سال انتشار شمسی : 1395
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 25 آبان

معرفی کتاب دره ی میلر اثر آنا کوئیندلن

رمان دره میلر روایتی است درباره کشمکش میان مزرعه داران آمریکایی و دولت آمریکا برای کسب زمین به منظور پیشبرد برنامه های دولت که از زبان فرزند یکی از خانواده های درگیر در این ماجرا روایت می شود.

کتاب دره ی میلر

آنا کوئیندلن
کویئندلن دارای پدری ایرلندی و مادر ی ایتالیایی و خود زاده فیلادلفیا در ایالات متحده است. حرفه‌اصلی او نویسندگی و روزنامه‌نگاری است. کویئندلن در مقام نویسنده خالق آثاری چون واقعی، سیاه و کبود، زندگی آرام با خرده‌های نان و دره میلر به شمار می‌رود.او همچنین خالق زندگی‌نامه‌هایی از مشاهیر فرهنگی جهان نیز هست که با عنوان «شمع‌های بسیار»، «کیک فراوان» و «راهنمای مختصر برای زندگی بهتر» است که برخی از آنها دارای فروش میلیونی در جه...
قسمت هایی از کتاب دره ی میلر (لذت متن)
کاری بود که از قبل نقشه اش را کشیده بودند و همه ما دیگر آن را می دانستیم. افراد دولت، سرتاسر بهار جلسه می گذاشتند تا نظر ساکنان را به نقشه هایشان جلب کنند. اسمش را گذاشته بودند، جلب نظر عموم، اما همه در دره میلر می دانستند که صرفا معنایش این است که پشت بلندگوهای نصب شده در راهروهای مدارس متوسطه بایستی و آخر کار ببینی که افراد دولت نقشه های از قبل طراحی شده شان را بی چون چرا عملی کرده اند. همه به هر حال، در این جنب و جوش شرکت داشتند. کارمردم همین است. دولت هر تصمیم می خواهد می گیرد و سعی می کند به تو بقبولاند که تو خودت آن را خواسته ای…

هر چند سال یک بار خوابی می بینم. در آب سبز فرو می روم و از بازوانم کمک می گیرم تا خودم را خیلی پایین تر از سطح آب ببرم و وقتی چشمانم را باز می کنم سقف انبارها را می بینم و پرچین های قدیمی، دودکش و انبار علوفه ها را. گاهی اوقات احساس می کنم تامی هم آن جاست، همین طور قوطی بلال و نیمکت پدرم و بعد چمدان کوچک قهوه ای را می بینم که آهسته شناور است. اما من در جهت مخالف شنا می کنم، به سمت روشنایی برمی گردم، زیرا باید بالا بیایم تا نفس بکشم. هنوز مجبورم نفس بکشم.

اتاق من در گوشه ی عقبی خانه، درست جایی بود که پمپ چاه، دو طبقه پایین تر روی کف سیمانی زیرزمین، قرار داشت. از پنجره اش می توانستی گذرگاهی را ببینی که به طرف پشت عمارت راه داشت و چراغ هایی را که لای درختان خانه ی خاله روت بود. او تمام شب دست کم یک چراغ را روشن نگه می داشت. همیشه دوست داشتم از پنجره بیرون را تماشا کنم و آن چراغ را در تاریکی ببینم، چیزی که همیشه آن جا بود اما نمی توانستم روی بودنش حساب کنم. شب ها اغلب دوروبر خانه مان ساکت بود، آن قدر ساکت که گاهی می توانستم حدس بزنم خاله روت کدام برنامه ی تلویزیونی را تماشا می کند چون می توانستم موسیقی متن برنامه ی دیک ون دایک را بشنوم. درست بالا سر تختم یک دریچه ی بخاری بود که اگر دنبالش پایین می رفتی به پشت میز آشپزخانه می رسیدی و بعدش از کوره ی چدنی قدیمی در زیرزمین سر درمی آوردی. وقتی پنج سالم بود فکر می کردم اتاقم روح دارد چون همین که می خواست خوابم ببرد صدای ناله ای از زیر تختم می شنیدم. سال ها بعد برادرم ادی به من گفت که تامی دهانش را دم دریچه می گذاشته و صدا در می آورده و وقتی ادی او را می دیده جلویش را می گرفته است. همه ی این ها به نظر درست می آمد از جمله این که ادی می گفت هیچ کدام از این ها را به پدر و مادرمان نمی گفته است.