کتاب داستان های اوهایو

Knockemstiff

مشخصات کتاب داستان های اوهایو
مترجم :
شابک : 978-6003763081
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 224
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2008
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 6 بهمن

برنده ی جایزه ی PEN/Robert سال 2009

معرفی کتاب داستان های اوهایو اثر دونالد ری پولاک

وقتی آن شب آن یک سرباز فرار کرد،من نشستم بالای آن پشته و به گریه زاری های آن گوش دادم.هرچند دقیقه یک تکه سنگ می انداختم کنارش و می شنیدم یکی از مارها باز نیشش می زد.نزدیکی های نیمه شب بود که سرش پس افتاد و شنیدم کمی با مادرش حرف زد.چیزهایی به او گفت که تا به حال به او نگفته بود.اما آخرش همه چیز ساکت شد و من فهمیدم او هم تسلیم چنگال مرگ شده است.روز بعد آن یکی که در رفته بود با چند نفر با یک کامیون اتاق دار بزرگ برگشت و قبل از اینکخ وارد چاله شوند و جسد سرباز کرده را بیرون بیاورند،بیش از چهل خشاب تیرگوزن کش جای جای چاله خالی کردند.

کتاب داستان های اوهایو

دونالد ری پولاک
دونالد ری پولاک (1954) نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال 2008 و در 54 سالگی، اولین کتابش؛ مجموعه داستانی به نام ناکمستیف (داستان‌های اوهایو) را منتشر کرد. اما شیطان، همیشه رمانی است که با چاپ آن در سال 2011ری‌پولاک را به شهرت رساند و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت.
قسمت هایی از کتاب داستان های اوهایو (لذت متن)
پدرم در حالی که داشت سیگاری آتش می زد، گفت: «بسه! این ماشین خودش راهش رو بلده.» بعد ته زیرسیگاری را سر کشید. چند دقیقه خیره شد به شیشۀ جلو و به آرامی عین خورشیدی که غروب کند، در تودوزی نرم صندلی فرو رفت. مادرم خودش را بالا کشید و اسپیکری را که روی شیشه آویزان بود، روشن کرد. تنها امیدمان این بود که پدر قبل از اینکه کل آن شب را خراب کند، از هوش برود. اما همین که ریموند بر پا به فرودگاه توکیو گذاشت، او توی صندلی اش صاف شد و با چشم های خون گرفته اش برگشت سمت من و گفت: «خدا لعنتت کنه بچه، چندبار بهت گفتم ناخن نجو؟ عین موش شدی که پوشال ذرّت می جوه.

همین که گودزیلا راه افتاد پدر زیرسیگاری را از توی داشبورد در آورد و از بطری مشروبش کمی در آن ریخت. مادرم گفت: «وای خدای من! ورنون!» و هات داگش بین زمین و آسمان بود و آماده بود دومی را روی آن بچپاند. پدرم گفت: «هی، من که گفته بودم با بطری مشروب نمی خورم! خودت باعث و بانی این کار شدی. آخرش الکلیم می کنی!» پدر یک جرعه از زیرسیگاری نوشید و بعد یک ته سیگار خیس از توی دهانش تف کرد بیرون. از ظهر مدام پشت فرمان بود و جلوی دوستانش با ماشین جدید ویراژ رفته بود. فقط بغل ماشین کمی فرورفته بود.