چند تیر به پهلوی سارا فرو رفت در عملیات قبلی؟ این دفعه نمیگذارم راه میافتیم به سمت لب شط. همه دارند خداحافظی میکنند.
ما درست هفتاد و دو غواص بودیم یک نفرمان دم آمدن کم شد. خمپاره خورد جلوی پایش هر تکهاش یک طرف افتاد ندیدم. سرم را برگرداندم؛ اما وسط شقایقهای وحشی جوی خون راه افتاد. چشمهای سارا را هم گرفتم که نبیند. بعد از آن همان شب پنجم دی همان شبی که ماه پیدایش نبود و اروند داشت برایش گریبان چاک میداد زدیم به آب اول من رفتم. چادر گل گلی سارا روی آب را پر از نیلوفر کرده بود. هیچ نبود.
همه رفته بودند سر خورشیدیها مثل سرنیزه بود. آرام و بیسر و صدا رفتیم قرار بود صدایمان درنیاید؛ اما نه آن قدر که یا زهرا هم نگوییم یحیی سرش را آورده بود بیرون آب که فقط بگوید یا زهرا بگوید که آب مهریه زهراست. فقط میخواست این را به اروند یادآوری کند. سعید هم دیده بود خون آن جوان را که توی آب شره میکرد. انگار کن شاهرگش را زده بودند وقت ذبح اصلا او اسماعیل چه کسی بود؟