«چیز عجیب دیگر، چفیهی دور گردنش بود؛ آن هم شب خواستگاری! فکرش را بکن؛ از لحظهی ورود تا چشمم افتاد بهش گفتم: «یاعلی! یعنی میشه؟!» محمدحسین آن شب حتی به من گفت: «از من نخواه که بذارمش کنار؛ حتی شب عروسی».
توی زندگی نه ساله هم تا کسی بهش میگفت چفیه، هنوز یک کلمه نگفته، حرفش را قطع میکرد و میگفت: «باهاش کاری نداشته باش؛ هدیهی آقاست».