ستوده متن پشت عکس را خواند و دوباره آن را در پوشه قرار داد.
خودش را در صندلی جلو جمع کرد و اینبار با صدای بلندتری پرسید:
«نمیخوای یکی جازت رو بگشتی؟! چرا خودت رو راحت نمیکنی و نمیگی؟! من که میدونم عذاب وجدان داره باهات چی کار میکنه، مثل زالو افتاده توی تنت و داره خونت رو میمکه! تا زالوها گل خونت رو نکشیدن، بالا حرف بزن!»
انگار یه سبک جدیدی از زندگیه خیلی تاثیر گذار هست مخصوصا روی دیدگاه زندگی و اصول پیش بردن اون...سپاس از شما
این کتاب واقعا عالیی بود بچهها ارزش حداقل یک بار خوندنو داره شک نکنین خوشتون میاد من که خوندم کلی کیف کردم 🤌
واقعیتی عریان، نگاهی عمیق.