«محمد نفهمید که او حرفش را شنیده یا نه. چوبدستش را تکان داد و دوید دنبال گوسفندها. مراقب بود که گوسفندها وارد باغ و مزرعه مردم نشوند. صبح زود بود و هوا گرگومیش. نسیم خنکی میوزید و شاخوبرگ درختها را تکان میداد. سیبها روی شاخهها تکان میخوردند و بوی سیب فضا را برداشته بود. خورشید داشت کمکم طلوع میکرد. نور نارنجی خورشید توی چشم زلال آب افتاده بود و آب را پر از پولکهای طلایی کرده بود. محمد و گلهاش از باغها خارج شدند؛ اما باغهای بزرگ و خوشبوی سیب هنوز ادامه داشت. سیبهای زرد و سرخ روی شاخهها به محمد چشمک میزدند و بوی خوش و رنگ زیبایشان را به او تعارف میکردند. کمکم باغها تمام شدند و محمد و گلهاش به صحرای بزرگ و پر از نعمت رسیدند. گوسفندها بدون تعارف افتادند به جان علفهای تازه و آبدار. آفتاب حسابی بالا آمده بود. وقت صبحانه بود و محمد گرسنه. از خورجین الاغش سفرهٔ نان و پنیر را درآورد. کاسهٔ بزرگ مسی را هم بیرون کشید. یکی از گوسفندها را کناری کشید و شیرش را دوشید توی کاسه. کنار چشمه، با بوتههای خشک آتشی درست کرد و کاسهٔ شیر را روی آتش گذاشت. سفره را باز کرد و مشغول خوردن نان و پنیر شد.»