«پدر روی زانوهای خود نشست. با دستهایش سرخود را گرفت و با صدایی که غمگین بود گفت: «دارایی من در این سفر فقط همین یک پسر است که اسمش رضاست. به خدا راست میگویم!»سرکردهٔ راهزنها با خشم زل زد به من. انگار از چشمهایش آتش میبارید. هول کردم. با خودم فکر کردم: الان است که من را به جای داراییهای نداشتهٔ پدر بردارد و با خود ببرد. آنوقت من برای او بشوم غلام! یا شاید هم یک راهزن نوجوان. پابهپای بقیهٔ راهزنها!سرکرده نوک دماغ پهن و گوشتالوی خود را خارش داد. نگاهی به آن دور و اطراف انداخت. تقریبا همهٔ بارها و مالومنال کاروان غارت شده بود. تعدادی هم شتر و اسب و الاغ کنار بارها بود که قسمتی از اموال غارتی به حساب میآمد. لبهای بیقوارهٔ سرکرده را لبخند تازهای رنگ داد. پارچهٔ سیاهی را که به سر بسته بود، کمی عقب داد. عرق شروشر از زیر آن بیرون میزد. آفتاب یکنفس بر گردنهای که ما در آن اسیر بودیم میتابید. سرکرده چشمهای سیاه و ریز خود را در حدقه چرخاند. هوم آرامی گفت و دوباره زل زد به من. آمد که حرفی بزند، یکی از راهزنها که جوان و ورزیده بود، دوید جلو و کیسهای کوچک را طرف او گرفت. چشمهای سرکرده گرد شد. راهزن جوان گفت: «امیر! این را از یک پیرزن گرفتم. میگوید همه دارایی و خرج سفرش است!»