کتاب «هوش هیجانی: چگونه از احساساتتان به نفع خود استفاده کنید، نه علیه خودتان» نوشتهی جاستین باریسو، از آن دسته آثار حوزهی توسعهی فردی و روانشناسی کاربردی محسوب میشود که بهجای غرق شدن در تعریفهای دانشگاهی و تستهای شخصیتی، مستقیم سراغ موقعیتهای واقعی زندگی میرود؛ همان لحظههایی که آدمها معمولا کنترل احساساتشان را از دست میدهند و بعدا از واکنش خودشان تعجب میکنند. باریسو که سالها در زمینهی رهبری سازمانی، ارتباطات و تحلیل رفتار انسانی نوشته، از همان صفحات اول کتاب روی این مسئله مکث میکند که احساسات نه دشمن عقلاند و نه چیزی که باید سرکوب شوند. مسئلهی اصلی ناآگاهی انسان از احساسات خودش است. او توضیح میدهد که خیلی از آدمها تصور میکنند منطقی تصمیم میگیرند، در حالی که خشم، ترس، غرور، حسادت یا اضطراب پنهان، پشت بسیاری از تصمیمهایشان ایستاده است. برای همین کتاب «هوش هیجانی» بیشتر از آنکه دربارهی موفقیت ظاهری باشد، دربارهی کیفیت واکنشهای درونی انسان در زندگی روزمره است. باریسو بارها نشان میدهد که چرا بعضی آدمها با وجود بهرهی هوشی بالا، در روابط عاطفی، محیط کار یا مدیریت بحران شکست میخورند؛ چون توانایی خواندن و تنظیم فضای احساسی خودشان و دیگران را ندارند. اینجا هوش هیجانی یا EQ به یک مهارت زنده و روزمره تبدیل میشود، نه صرفا یک اصطلاح محبوب روانشناسی. یکی از تفاوتهای مهم این کتاب با بسیاری از آثار مشابه، لحن غیرآکادمیک و اجرایی آن است. جاستین باریسو مدام از مثالهای واقعی استفاده میکند؛ از مدیران شرکتهای بزرگ و کارآفرینها گرفته تا زوجهایی که درگیر سوءتفاهمهای فرسایشیاند. او سعی نمیکند مخاطب را با واژه های تخصصی روانشناسی خسته کند، بلکه نشان میدهد احساسات دقیقا چطور وارد تصمیمگیریهای روزانه میشوند؛ مثلا دربارهی لحظه ای حرف میزند که فرد در اوج عصبانیت یک ایمیل تند میفرستد، یا وقتی مدیری در جلسهای کاری، بدون اینکه متوجه باشد، تحقیر و اضطرابش را به شکل پرخاش منتقل میکند. یکی از ایدههای مهم کتاب، مفهوم «مکث» است؛ همان فاصله ی کوتاهی که میان احساس و واکنش ایجاد میشود و باریسو توضیح میدهد که بسیاری از بحرانهای انسانی دقیقا در نبود همین چند ثانیه اتفاق میافتند و آدمها معمولا قبل از اینکه بفهمند چه احساسی دارند، واکنش نشان میدهند. به همین دلیل این کتاب مدام روی خودآگاهی هیجانی تأکید میکند؛ اینکه فرد بتواند احساس واقعی خودش را تشخیص دهد. چون گاهی چیزی که به شکل خشم بیرون میآید، در اصل احساس تحقیر، ترس یا ناامنی است. این جزئیات باعث شده «EQ Applied» بیشتر شبیه کالبدشکافی رفتار انسان باشد تا یک متن انگیزشی ساده. باریسو از «نیمهی تاریک هوش هیجانی» حرف میزند؛ بخشی که در بسیاری از کتابهای موفقیت نادیده گرفته میشود و توضیح میدهد که هوش هیجانی بالا همیشه به معنای اخلاقی بودن یا انساندوست بودن نیست. بعضی آدمها دقیقا بهخاطر درک بالای احساسات دیگران، توانایی بیشتری در دستکاری عاطفی، کنترل روانی یا سوءاستفاده از روابط دارند. برای همین باریسو فقط دربارهی همدلی و مهربانی حرف نمیزند؛ بلکه به خواننده یاد میدهد چطور دستکاریهای ذهنی یا کنترلگرانه را تشخیص دهد. این نگاه باعث میشود کتاب از فضای بیشازحد خوشبینانهی رایج در آثار توسعهی فردی فاصله بگیرد. در بخشهای مختلف نویسنه نشان میدهد که چرا بعضی مدیران کاریزماتیک، سیاستمدارها یا حتی آدمهای نزدیک در روابط عاطفی، از شناخت احساسات دیگران برای نفوذ و کنترل استفاده میکنند. همین توجه به جنبههای تاریک ارتباط انسانی، کتاب را واقعیتر کرده است. باریسو حتی در بحث انتقادپذیری هم وارد همین مسائل شده و توضیح میدهد که چرا اغلب آدمها هنگام شنیدن انتقاد، فورا حالت دفاعی میگیرند؛ چون مغز، انتقاد را نوعی تهدید برای هویت شخصی تعبیر میکند. برای همین، هوش هیجانی از نظر او فقط کنترل عصبانیت نیست؛ توانایی تحمل ناراحتی روانی بدون واکنش انفجاری هم هست. کتاب «هوش هیجانی» در واقع دربارهی ساختن نوعی بلوغ احساسی در زندگی روزمره است؛ اینکه انسان بتواند قبل از غرق شدن در هیجان، احساساتش را ببیند، بفهمد و بهجای اینکه اسیرشان شود، از آنها بهعنوان ابزار شناخت و تصمیمگیری استفاده کند.
درباره جاستین باریسو
جاستین باریسو نویسنده، سخنران، مشاور و یکی از محبوبترین ستوننویسهای Inc.com است. افکار او در مورد رهبری، مدیریت و هوش هیجانی توسط TIME، CNBC و Forbes و دیگران منتشر شده است.