در جنگلی قدیمی و تاریک، پوشیده از ریشههای درهم تنیدهی درختان، تولهگرگی دوستداشتنی، اما خجالتی به نام پنجهنقلی زندگی میکرد. او بعضی وقتها از تاریکی شب میترسید، اما بازیکردن را هم خیلی دوست داشت. شبی از شبها وقتی پنجهنقلی داشت بازی میکرد و فقط 10 دقیقه تا وقت خواب مانده بود، ناگهان چیزی از جلوی چشمش رد شد...