کتاب جادو پرست، داستان پسر نوجوانی به نام فرید است که با مرگ مرموز پاسبانی در انتهای کوچه آنان، ناخواسته وارد ماجراهایی میشود. این داستان فانتزی، دستمایهای شده تا نوجوان امروز در قالب جدیدتری به تاریخ پل بزند.
برشی از کتاب جادو پرست:
تمام شب خواب مجید را دیدم داشت جیغ میزد و کمک میخواست اما من گاهی میخندیدم گاهی گریه می کردم و به دنبالش میدویدم بعد اژدهای سه سر دورم چرخ خورد و من آبی شدم بعد زرد، بعد بنفش و قرمز اژدها خنده ای کرد و شانه هایم را بوسید از جای بوسه هایش دو سر مثل سر خودم بیرون زد دستها و پاهایم پر از فلس شدند.
دو سر خندیدند و از دهانشان آتش بیرون زد و تنم را سوزاند.
مامان نوک انگشتهای پایش را فرو کرد توی پهلویم و تکانشان داد هی پاشو ،فرید داره دیرت میشه من میرم بخوابم صبحانه ت تو سینی روی میزه تنم مورمور شد؛ اما انگار یک بشکه دویست و بیست لیتری روی سینه ام گذاشته بودند سرم درد میکرد و بدنم کوفته بود.
پاشو دیگه کفرم رو در آوردی