در اتاقی ساکت نشسته بودم؛ فنجانی قهوه کنار دستم بود و به عکسی قدیمی خیره شده بودم. عکسی از یک دختر کوچک من، در ششسالگی. در چشمانم ترکیبی از شگفتی و ناآرامی دیده میشد.
در همان لحظه، احساس پیوند عمیقی با او پیدا کردم. فهمیدم که او در تمام سالهای زندگیام آرام و بیصدا با من حرف زده است؛ در جستوجوی دیدهشدن و درکشدن. آن لحظه، آغاز سفر من برای ترمیم کودک درونم بود؛ مسیری که هم زندگی شخصیام را دگرگون کرد و هم مسیر حرفهایام را بهعنوان یک پرستار. این تجربه باعث شد با دقت و حساسیت بیشتری بیمارانم و خانوادههایشان را در لحظات مضطربشان مشاهده کنم.