کریس: بابات چیه؟
جیمز: سانسورچیه.
کریس: مسخره…
جیمز: باور کن همون سمت خودمون سانسورچیه.
کریس: خب کودن چرا نمیری پیشش؟ همه کاراتو می تونه ردیف کنه.
جیمز: نمیدونم یه حسی بهم میگه نرو. ناخودآگاه نمی تونم برم… دست بردار کریس، من نمیتونم با زن بابام کنار بیام. اینجوری راحت ترم. دیر شده، تو خونه نمیری؟
کریس: نه بابا. تو خونه، ننه بابام مث سگ و گربه همش دارن همدیگه رو به قصد کشت میزنن. تازه اگه باشم، بعدش گیر میدن به کار نکردن من.
جیمز: خوب راس میگن، تو چرا کار نمی کنی اصن؟
کریس: تو که میدونی من دست به هر کاری زدم گند زدم توش. اصن تو خودت چرا کار نمی کنی؟
جیمز: (دست مجروحش را بالا می آورد) تو به آدمی با این وضعیت کار میدی؟ بعدشم من نه کارت شناسایی دارم نه هیچی…
امیر دریانی نویسنده ایرانی متولد سال 1366 میباشد.