من همیشه به کمد لباسهای کهنه علاقه عجیبی داشتهام. هر کدامشان به زمان خاصی تعلق دارند. به زمانی که آن را پوشیدهایم، به روزی که گذشته، به احساسی که دیگر وجود ندارد و در عین حال، به شکلی عجیب هنوز وجود دارد. شاید برای همین هیچوقت نتوانستم به کمدهای قدیمی فقط به چشم یک تکه چوب یا چند تکه پارچه نگاه کنم. داستانهای این کتاب از همان جنساند. هر کدامشان شبیه لباسی هستند که سالها در تاریکی آویزان مانده است. بعضیهایشان بوی حسرت میدهند، بعضی بوی عشق، ترس، فقدان و یا خشم. بعضی دیگر فقط یادآور آدمی هستند که زمانی وجود داشته و حالا دیگر نیست؛ یا شاید هنوز هست، اما نه به شکلی که قبلا بود.