هنوز تصورش برایم محال است که آدمهایی که کاریترین زخمها و رنجها را به ما دادند و جانمان را متلاطم کردند روزگاری برایمان بهکلی غریبه بودهاند و اصلا وارد زندگیمان نشده بودند. چهبسا آن سالها صد جا از کنارشان رد شده باشیم، به آنها آدرس داده باشیم، دری را برایشان باز کرده باشیم، در کنسرتی شلوغ بلند شده باشیم تا رد شوند و سر جایشان بنشینند، بی آنکه لحظهای از ذهنمان بگذرد این همان کسیست که مقرر است بلایی بر سرمان بیاورد که دیگر نتوانیم با کسی آنچنان صمیمی شویم و دل به او بدهیم. حاضرم چند سال از سالهای پایانی عمرم را بدهم ولی در عوض بتوانم بازگردم به آن شب بارانی، و لحظه را نگه دارم، وقتی بعد نوشیدن قهوه هر دو زیر طاقی پالتوهایمان را روی سر کشیدیم و زیر باران دویدیم، و من تقریبا بیاختیار گفتم هنوز نمیخواهم شببهخیر بگویم، هرچند دیگر سپیده زده بود.