بیرویا از شبی آغاز میشود که شیدا در مراسم جشن ازدواجی مشغول نوازندگی است. مراسمی مختلط در یک ویلا که با حضور پلیس به هم میریزد. برخلاف تلاش شیدا و همراهی همسرش امیرطاها برای نجاتش از مخمصه، در نهایت دختر بازداشت میشود و امیرطاها چارهای ندارد جز اینکه طبق معمول برای بیرون آوردن همسرش از بازداشت، اقدام کند. آن دو از نوجوانی عاشق و دلدادهی یکدیگر بودهاند و سه سال پیش ازدواجی عاشقانه داشتند، اما گویی این عشق برای شیدا رو به افول رفته و بهدنبال جدایی از امیرطاهاست. پسر زمانی متوجه این مسئله میشود که دنبال سند ازدواج و شناسنامه میرود تا مدارک را به کلانتری تحویل بدهد. او برگهای را میبیند که بر سربرگش نوشته شده: دادخواست دادگاه، شعبه 283 دادگاه خانواده.
فرار کرد. از جایی که او ایستاده بود. اولین قدم را که برداشت، صدای کوبندهی موزیک بلند شد. با همان شعر لعنتی! شعری که شر کرد توی تن شیدا و شور به جانش افتاد. شبی که از ماهها قبل رویایی شده بود برایش، طنابش دور گردن ماه افتاد و به دار کشیدش. صدای امیرطاها توی سرش اکو شد: “کجا متواری شدی بیرویا؟ از اینجا تا آسمان؟ تو عشق را به دار کشیدی!!!”