یک روز کاری دیگر شروع شده است. همه در موقعیت شغلی خود مستقر شدهاند.
من امروز دیرتر از همیشه وارد فروشگاه میشوم اما این دیر بودن الزاما به معنای تأخیرداشتن نیست.
هنوز چند ثانیهای باقی مانده. از زیر پل کریمخان رد میشوم تا به آن سوی خیابان برسم.
چراغهای فروشگاه بر خلاف چراغهای رابطه روشن هستند.
ساعت هشت و پنجاه و نه دقیقه است. وارد میشوم...
هنوز کولهپشتی روی دوشم است که تلفن زنگ میخورد.
ساعت دقیقا نه است. کمی تعلل میکنم. گوشی همچنان زنگ میخورد.
بالاخره گوشی را میگیرم و دکمه را فشار میدهم.
سلام! ثالث بفرمایید...