زنی کنار چاه آبی نشسته بود و میخواست با سطل از توی چاه آب بکشد.
مشک بزرگی کنارش بود. مشکی که هر روز آن را به چاه میآورد و کمی توی آن آب میریخت و به چادر خودش میبرد....