جنگل برای پدر، سرزمین حیرت بود؛ جاییکه میگفت دیده چگونه چند گیاه روی یک ریشه و کنار هم رشد میکنند. جاییکه دیده درختی امروز نهال بوده و یک ماه بعدی که ازآنجا رد شده، قد کشیده بهاندازۀ سه مرد از خرسهایی میگفت که روبهروی هم مینشستند و انگار چیزی باهم بگویند، از گلوهایشان صدا بیرون میآمده. روباه بالای درخت، گرگی که ایستاده تا مادهآهویی برّهاش را به دنیا بیاورد و بعد برگشته از ببر پیر تنهایی میگفت که دیده بود آمد و روی تنۀ درختی چندسالافتاده ایستاد و نعره کشید تا شکارچیها ببینندش و برایش تیر بیندازند و وقتی بالای سرش رسیدند، مثل آدمها اشک میریخت؛ ولی انگار میخندید تا مرد.