همدان، دههی شصت. صبحی نمدار و سرد، مشتهایی بر در خانهی داوود و نیمتاج کوبیده میشود. داوود میرود در را باز کند و دیگر بازنمیگردد. از همان لحظه، زندگی نیمتاج وارد وضعیتی تازه میشود: جستوجویی بیوقفه برای یافتن مردی که ناگهان ناپدید شده است؛ جستوجو در شهری که هرچه بیشتر در آن پیش میرود، کمتر نشانی از داوود به دست میآید. آدمها نگاهشان را میدزدند، شانه بالا میاندازند و گویی با نامی روبهرو شدهاند که نباید آن را به یاد بیاورند یا هیچگاه نشنیدهاند: «کدام داوود؟!»