همه چیز با یک هرجومرج غیرمنتظره در باغ گیاهشناسی شروع میشود. درست وقتی همهچیز آرام است، صدای آژیر پلیس همه جا میپیچد و دش کاندو، راب و گرتا میفهمند اتفاق بدی افتاده: همیشهخندانهای کوچولوی دوستداشتنی ربوده شدهاند. دش میفهمد این ماجرا به پرواز مشکوک هلیکوپترها به جزیرهی نورما ربط دارد؛ جزیرهای که ورود به آن برای همه ممنوع است. دش و دوستانش راهی جزیرهی ممنوعه میشوند و همین که به آنجا میرسند گرفتار ولگردهای دعوایی نارگیلی میشوند. دش و دوستانش برای فرار از قفسی که در آن گیر افتادهاند نقشه میکشند و نگهبانها را گول میزنند و قفل قفسها را باز میکنند. آنها متوجه میشوند گم شدن همیشهخندانها زیر سر پتونیا خجالتچی، دختر باغبان باغ گیاهشناسی است که حالا از کارش پشیمان شده. در نهایت دش و راب و گرتا همراه با همیشهخندانها به باغ گیاهشناسی برمیگردند.