با نزدیک شدن تعطیلات تابستان، سینا نگران آیندهی گروه دوستان ممنوع است. اما یک نور سبز مرموز و رفتار عجیب مهناز، او را وارد ماجرایی تازه میکند. آیا این تابستان قرار است هیجان انگیزتر از همیشه باشد؟
روز آرام و زیبایی توی دشت است. با نسیم خنکی که میوزد، برگهای سبز بوتهها میرقصند و مثل الماسهای کوچکی، نور خورشید را به اطراف میاندازند. نور به چشمهای بستهی “زاغ بور” میخورد.
زاغ بور چشمهایش را باز میکند. از اینکه روز زیبای دیگری را به چشم میبیند، ذوقزده میشود. روی بلندترین شاخهی بوته میپرد و شروع میکند به آوازخواندن.چند غزال کنار برکهی کوچکی ایستادهاند. یکی یکی خم میشوند، آب مینوشند. غزالها با شنیدن آواز زاغبور با چشمهای ریز و درخشان به اطراف نگاه میکنند. غزالی که شاخهایش بزر گتر از بقیه است چند قدم از برکه دور میشود.انگار متوجه چیزی شده. ناگهان گوشهایش میجنبند.
غزالهای دیگر به غزال بزرگتر نگاه میکنند. همین که غزال بزرگتر پا میگذارد به دو، آنها هم جست میزنند و برکه را پشت سر میگذارند.