الهه منافی، نویسنده و وکیل پایه یک دادگستری می باشد.
من و مادربزرگ با هم زندگی میکردیم . او همیشه نگران بود، نگران چی؟ هیچ وقت نمیفهمیدم، آن روزها از هر پدیده نویی مانند مد لباس که میآمد، استقبال میکردم و با هیجان به سویش میدویدم. تا این که با همین رویاهایم راهی سرزمینهای دور شدم و مادربزرگ را تنها گذاشتم. همیشه فکر میکردم دوباره او را خواهم دید، اما فقط خبر رفتنش برای همیشه را شنیدم. بعد از گذشت سالها در سیدنی با دخترم «لیلا» زندگی میکردم. همهچیز از آن روز سرد زمستانی آغاز شد که او را ساکت و غرق در فکر گوشه اتاقش دیدم.