بردیا به عنوان وارث تنها عمویش، پس از مرگ او وارد خانهی قدیمی عمو میشود. اما با کشف یک قبر ناشناخته زیر قبر عمویش، متوجه میشود که وارث تنها نیست و رازهای بسیاری در این خانه نهفته است. با پیدا کردن یک کتاب قدیمی، بردیا کلید حل این معما را در دست میگیرد.
داستان پل کاغذی، ترکیبی است از درام، هیجان و رازالودگی. نویسنده با قلمی روان و جذاب، خواننده را درگیر ماجراهای بردیا میکند و او را تا پایان داستان همراهی میکند.
مریم ایجادی، نویسنده ایرانی متولد ۱۳۵۸ می باشد.
دانههای درشت برف ارام مینشیند روی سروصورت مردمی که با لباسهای تیره جمع شدهاند دورتا دور قبر. بردیا به مردی که در سوگ عمویش با ناله و زاری نوحه میخواند، نگاه میکند و بعد چشمانش میچرخد روی ادمهای دوروبرش. کسی زار نمیزند، حتی اشکی از چشمی فرو نمیریزد. بردیا چتر مشکی بزرگ را روی سر خود و دو بانوی همراهش نگه داشته. از سرما در خود جمع میشود و عضلات تنش منقبض میشوند. نوک پنجههای پایش یخ زده. پنجهها را داخل کفش جمع میکند. دست ازادش را داخل جیب پالتوی مشکی بلندش مشت میکند. پیرمردی کلاه کپ کوبایی مشکیاش را روی سر جا به جا میکند و با صدای بلند رو به گورکن میپرسد: چرا بیشتر نکندی؟