داستان کتاب دربارهٔ فردی است که صبح هنگام بیدار شدن از خواب، متوجهٔ موجودی کوچک شبیه به انسان میشود که به او چسبیده است. این موجود عجیب، زمین را سرزمین هیولاها میخواند و همین موضوع، اغاز ماجراهای پیچیده و جذابی میشود. داستان با محوریت کشف راز این موجود و دنیای او، پیش میرود.
الهه برزگر، نویسنده و شاعر معاصر ایرانی، متولد سال ۱۳۷۲ است. او در سیسالگی دارای چندین عنوان کتاب در حوزه داستان و شعر است. از جمله اثار او میتوان به مجموعه داستانهای «از جایی که تویی...» و «ارامش انجاست که دل انجا باشد» اشاره کرد. همچنین، رمان «اتاقی که در نداشت» از دیگر اثار اوست که در سبک ریالیسم جادویی نوشته شده و در سال ۱۳۹۷ توسط انتشارات گیوا منتشر شده است.
دیدین بعضی وقتا متوجه نمیشین خوابین یا بیدار؟! اون روز هم همین شکلی بود! بعدازظهر پنجشنبه، به هوای اینکه فردا جمعه است و میتونم برای خودم باشم، گفتم چرتی بزنم تا شب بتونم تا کلهی سحر بیخواب شم و فیلم ببینم. کلا ادمی نبودم که اهل خواب دیدن باشم یا رویاپردازی کنم. به قول بابام، زیادی منطقی بودم و تخیلاتم خوب کار نمیکرد. دلم میخواست بخوابم، اما چشمام داشتن همه کار میکردن، باز بمونن. مگه میشه حریف شد! اخرسر بیدار شدم. نفهمیدم صبح، ظهر یا شب! هوا نیمهتاریک بود. میون خواب و بیداری، اتاق رو دید زدم. تنبلیام گرفته بود بلند شم و برم توی پذیرایی، ببینم ساعت چنده. گوشی تلفنم هم دور از من، وسط فرش قرمز و مشکی، توی اتاقم افتاده بود. کشوقوس جانانهای به خودم دادم. جیگرم حال اومد. بالای سرم یه پرده وجود داشت. بدون اینکه تکون چندانی بخورم، پرده رو کنار زدم. همهچیز ساکت و دلگیر بود؛ نه شاخهای تکون میخورد، نه سروصدای پرندهای، درندهای، چرندهای، چیزی میومد. پس حتما غروب بود، نه کلهی صبح. اخه معمولا سر صبحی، اینجا تو این شهر کوچیک، پرندهها اونقدر وراجی میکنن که انگار واقعا خبریه و فقط من نمیدونم.