فقط بوی دوری از پشت شیشهی بخارگرفته. در دوران دانشجویی، بعد از چند ترم، تصمیم میگیرد بیسروصدا از دانشگاه انصراف بدهد. برای انجام کارهای اداری به رشت برمیگردد، اما در ایستگاه سرویس دختری را میبیند با چشمان سبز و مانتویی با آستینهای چرمی. این نگاه کوتاه با لبخندی که راوی آن را واقعی و فراموشنشدنی توصیف کرده است، همهچیز را در او زیرورو میکند. او برای این دختر در ذهنش اسم میگذارد: چرمی.از همان لحظه، تصمیم به انصراف جای خود را به یک وسواس تازه میدهد: پیداکردن دوبارهی چرمی. راوی به دانشگاه برمیگردد، هفتهها در ایستگاهها و محوطهی دانشگاه میچرخد، کلاسها را رها میکند و هر سهشنبه و چهارشنبه را به امید دیدن دوبارهی او میگذراند. هربار که او را میبیند، جرئت نزدیکشدن ندارد و فقط نگاه میکند، لبخند میبیند، از سرویس جا میماند و بعد خودش را سرزنش میکند. کمکم مرز میان واقعیت و خیال در ذهنش میشکند: صحنههایی از زندگی در کنار او در پارک و روی پلهی سنگی میبیند که بعد معلوم میشود فقط رویا بودهاند. راوی بالاخره با کمک یک همدانشجویی، کلاس چرمی را پیدا میکند، از او فیلم میگیرد تا مطمئن شود واقعی است، برایش نقاشی میکشد، در کتابخانه نقاشی را تحویل میدهد و چند روزی در پیامرسان با او گفتوگو میکند، اما دختر ناگهان سرد میشود، پیامها را پاک میکند و معلوم میشود با پسری دیگر وارد رابطه شده است. راوی درهم میشکند، سیگار را امتحان میکند، خودش را مثل سایهای بیاهمیت میبیند و در پایان، در فصل نقطهی صفر با پیرمردی روبهرو میشود که چهرهاش شبیه نسخهی پیر خودش است و از تکرارشدن این داستان در زمانهای دیگر حرف میزند. دفترچهای با نام راوی و تاریخی قدیمیتر از تولد او، این حس را تقویت میکند که چرخهای از تکرار، گمشدن و بازگشت در کار است و راوی هیچوقت بهطور کامل از آن بیرون نمیآید.
محمد علی پور نویسنده ایرانی متولد سال 1380 میباشد.