سالها پس از حملهی مغول و پراکندهشدن خاندانی از معماران بزرگ، وصیتی بر دوش فرزندان آنها ماند: «بازساختن اصفهان». نشانهای از این پیوند خونی و تعهد تاریخی، در خطوط و سنگنشانهای اسرارآمیز پایههای پل خواجو جاودانه شد؛ خطوطی که مردم عادی آنها را تنها امضای سادهی کارگران میدانستند، اما رازی کهن برای عاشقان اصفهان بود. سالها بعد، در دورهی قاجار، دختر جوانی به نام «مریم» از میان همین راز پای سنگنشانها، با پسرعموی گمشدهاش «جعفر» روبهرو میشود؛ دیداری که شعلههای یک عشق آتشین را روشن میکند. اما اصفهان آن روزها زیر سایهی حکومت بیرحمانهی «ظلالسلطان» روزگار سختی را میگذراند. وقتی خبر نقشهی ظلالسلطان برای تخریب پلهای باشکوه شهر میرسد و جعفر تبعید میشود، مریم دستبهکار میشود تا به هر تدبیری که شده، از عشق و میراث شهرش دفاع کند…
مسعود صفری، نویسنده ایرانی متولد ۱۳۶۸ می باشد.
شالی به صورت بسته بود و لباس مردانه پوشیده بود، ولی انگار که دختر بود و طوری حرف میزد که من نفهمم. بعد گفت: من از دست میرغضبهای پشت مطبخ فرار کردهام. از چشم محتسبهای چهارباغ پنهان شدهام. از محمود افغان تازیانه خوردهام. من را خود ظل السطان سایه به سایه تعقیب میکرد. در این لحظه نقابش را برداشت. جلوتر آمد و گفت: توی چشمهایم خوب نگاه کن. بازهم من را نمیشناسی؟ صورتش کبود بود و گیسهایش بریده بودند. ولی باز هم زیبا بود. ماتش شده بودم. گفتم: خیلی چشمهایت آشناست. کجا دیدمت؟