اواخر تابستون هوا بیش از اندازه گرم شده بود، ما بچههای جنوب به گرما عادت داشتیم، اما امسال انگار خورشید شمشیر رو از رو بسته بود و میخواست تقاص پاییزی که توی راه بود رو از ما بگیره. هوا به قدری گرم شده بود که حرارت نفسی که از بینی خارج میشد مثل تنور نانوایی داغ و غیر قابل تحمل بود. من تابستونها دم دکان داییحسن پادویی میکردم؛ درسته که از نظر مالی مشکلی نداشتیم، اما این یه قانون بود که "آدم نباید وقتش رو الکی هدر بده"دایی مرد مهربون و بامنطقی بود، وقتی که میدید من زیادی خسته شدم یا حوصلهم سر رفته، با همون لحن مهربون، همراه با لبخندی که مثل یک برچسب روی صورتش چسبیده بود، میگفت: علی! الان زنگ تفریحته، میتونی بری یه چرخی بزنی. با خوشحالی، بدون توجه به آتشی که از آسمون میبارید، میرفتم توی کوچهی کناری و با بچهها مشغول بازی میشدم، بچهها از دور من رو که میدیدند داد و فریادشون بلند میشد که: علی اومد، علی اومد، آخه من توی بازی هفتسنگ خیلی ماهر بودم و وقتی که قرار بود من هم باهاشون بازی کنم، شور و حال و سر و صدا هم بیشتر میشد.من با جاسم خیلی رفیق بودم، بیشتر وقتها اون بود که میومد و اجازهی من رو میگرفت. جلوی در ورودی مغازه میایستاد؛ دستاشو توی هم گره میکرد؛ با گردن کج و لحن مظلومانهای میگفت: اوستا اجازه میدین علی بیاد با ما بازی؟
صدیقه حیدری رامشه نویسنده متولد سال 1348 میباشد.