چندین سال است که بدنم حتی یک خراش برنداشته. انگار تمام هیجان هایم در ذهنم می گذرد و وقتی به عمل می رسم، بسیار آرام و محتاط می شوم. سال هاست کسی زنگ خانه ام را نزده، انگار عمری گذشته که وقتی برای خانه خرید می کنم، هیچ چیزی را کسی روی کاغذ برایم ننوشته که فراموش نکنم. چند دقیقهای روبه روی آینه به خودم زل می زنم. بعد دندان هایم را نشان آینه می دهم، مسواک می زنم و به حرفی که مادرم در کودکی می زد فکر می کنم: خوشبختی به تعداد مسواکهای کنار روشویی بستگی دارد... احساس تنهایی نمی کنم، این از تنهایی هم ترسناک تر است، به رختخواب می روم.