این داستان درباره یک مرغابی است که از مهاجرتشان همراه دیگر مرغابیها جا مانده است...
بال مرغابی شکسته است. همین شده که زمانی که بقیه مرغابی ها پرواز میکردند تا قبل از آمدن زمستان از سرمای هوا دور شوند و به جای گرم بروند، او نتوانست همراهشان برود. حالا در سرما و تنهایی باید بتواند زندگی کند... شاید هم حیوانات به کمکش بیایند تا تنها نباشد.