عبدل، مثل پاجوشی له شده بر درختی کهن که طعمه سیلابی توفنده شده باشد، بی اراده از این کوچه به کوچه دیگر می رفت. سرما را حس نمی کرد. تازیانه برف، صورتش را زخم نمی انداخت. قلبی نداشت که زخم سرما را حس کند. تکه ای سنگ، میان سینه اش، زیر بیداد کولاک قرار گرفته بود. گیج و منگ و بی حال بود. در ذهنش تنها آرزوی کوری، با پرتوی بی رمق می سوخت و او را به سوی کرسی، به سوی خانه پدری می کشاند که پاهایش را زیر کرسی، دراز کند و به خوابی سنگین و طولانی فرو برود.