کتاب چرخش کلید

The Turn of the Key
  • 5 % تخفیف
    58,000 | 55,100 تومان

  • موجود
  • انتشارات: نشر نون نشر نون
    نویسنده:
کد کتاب : 24120
مترجم :
شابک : 978-6226652223
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 360
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 1 بهمن

نامزد جایزه گودریدز سال 2019

معرفی کتاب چرخش کلید اثر روث ور

وقتی روان کین (دختر داستان) کاملا به دنبال چیز دیگری در آگهی های کار می گردد، با اگهی دعوت به کاری مواجه می شود که به نظر می رسد امتحان کردنش بد نباشد. یک آگهی پرستاری از کودک با حقوق فوقعالاده خوب. و وقتی روان کین به خانه هیتثر بری می رسد با خانه ای گرانقیمت و مجهز به سیستم تماما هوشومند رو به رو می شود که در بلندی های زیبای اسکاتلند قرار دارد و خالنواده ای به ظاهر بدون نقص در آن زندگی می کنند.

چیزی که او از آن بی خبر است این است، که دارد پا در کابوسی می گذارد که به مرگ یک کودک و انتظارش در زندان برای محاکمه ی قاتل به پایان می رسد.

داستان با نوشتن نامه برای وکیلش از زندان، و تلاش او برای اینکه توضیح دهد چه اتفاقات پیچیده ای باعث حبس او شدند ادامه می یابد. که البته فقط مواردی مثل مراقبت دائمی دوربین های مخفی که در تمام خانه نصب شده بود و یا تکنلوژی زنگ خطر که بد موقع عمل می کرد و در صبح باعث بیدار کردن اعضا و یا خاموش کردن چراغ ها در بدتیرن زمان ممکن می شد و یا رفتار های مشکوک و لوند بقیه دختران برای مصاحبه و یا حتی تنها بودن اون برای مدت ها با خدمت کار مرموز خانه جک گرانت هم نبود.

انگار همه با هم و همه چیز دست به دست هم داده بود.
دختر قصه اشتباهات خود را قبول کرده است و می داند که رفتارش با بچه های خانه همیشه ایده آل نبوده اما اذعان می کند که قتل کار او نیست، پس قاتل چه کسی است ؟

«چرخش کلید» کتابی مهیج که با سبک تعلیق آمیز نویسنده-روث ور- تریلری جذاب است که نمی توان یک لحظه از خواندن آن دست برداشت.

کتاب چرخش کلید

روث ور
روث ور (زاده سال ۱۹۷۷ میلادی) پدیدآور، رمان‌نویس، نویسنده، آموزگار، پیشخدمت، و کتاب فروش اهل بریتانیا است. عمده شهرت وی به سبب خلق رمان‌های هیجانی و روانشناسی است. کتاب‌های مشهور وی عبارت هستند از در یک جنگل تاریک تاریک (۲۰۱۵)، زنی در کابین ۱۰ (۲۰۱۶)، بازی دروغ (۲۰۱۷) و همین‌طور مرگ خانم وستاوی (۲۰۱۸). در کتاب های جنایی او، سبک نوشتن ور با سبک آگاتا کریستی مقایسه می شود. شخصیت های اصلی ور معمولا زنان عادی هستند که خود را در شرایط خطرناک شامل جنایت، پیدا می کنند. ور و کریست...
نکوداشت های کتاب چرخش کلید
Ruth Ware—one of our favorite thriller writers—is bringing down the house… Read it for a fast-paced ride
روث ور یکی از بهترین تریلر نویسندگان تریلر نویس ما غوغا به کرده است کتاب را سریع و موبه مو بخوانید...
theSkimm

A superb suspense writer… Ware is a master at signaling the presence of evil at the most mundane moments… Rowan stays put for reasons we won’t understand until the final act of this tragedy. And that’s when Ware’s gifts for structuring an ingenious suspense narrative really come to the fore… Ware pulls out a stunner on the penultimate page that radically alters how we interpret everything that’s come before. Brava, Ruth Ware. I daresay even Henry James would be impressed.
یک تعلیق نویس عالی. ( روث ویر) در نشان دادن وجود شر در دنیا تبحر دارد… (روان) به دلایلی که تا آخرین لحظه از وقوع این فاجعه درک نخواهیم کرد، سرپا می ماند. و آن وقت است که پیشکش های روت ویر برای ساخت یک داستان تعلیق مبتکرانه به معنای واقعی به منصه ظهور می رسد ... ویر یک سورپرایز خیره کننده را یک صفحهم مانده به آخر قرار می دهد که به طور بنیادی نحوه تفسیر همه آنچه را که در گذشته آمده است، تغییر می دهد. آفرین، جرات می کنم که بگویم حتی هنری جیمز تحت تأثیر روت ویر قرار بگیرد.
Fresh Air's Maureen Corrigan for The Washington Post

قسمت هایی از کتاب چرخش کلید (لذت متن)
وقتی بیدار شدم، در واقع، از جا پریدم، در تاریکی محض و حس گم گشتگی مطلق. کجا بودم؟ چه چیزی بیدارم کرده بود؟ یک دقیقه ای طول کشید تا حافظه ام به کار افتاد: عمارت هیثربرا. خانواده ی الین کورت. بچه ها. جک. تلفنم روی میز پاتختی ساعت سه و شانزده دقیقه ی بامداد را نشان می داد. غرغری کردم و تلفن را رها کردم که با صدایی روی میز چوبی افتاد. تعجبی نداشت که هنوز تاریک بود. تازه، نیمه های آن شب لعنتی بود. مغز احمق. ولی چه چیزی بیدارم کرده بود؟ پترا بود؟ یکی از دخترها در خواب جیغ کشیده بود؟ لحظه ای، همان طور دراز کشیدم و گوش سپردم. چیزی نمی شنیدم. ولی من یک طبقه بالاتر بودم و بین من و بچه ها دو تا در بسته وجود داشت. بالاخره، آهی سر دادم، بلند شدم، ربدوشامبرم را دورم پیچیدم و به پاگرد پله ها رفتم. خانه ساکت بود. ولی انگار خبری بود… هرچند نمی توانستم مشخصا بگویم چه خبری. باران بند آمده بود و مطلقا هیچ صدایی نمی آمد، حتی صدای غرش موتورماشینی از دوردست یا حتی زوزه ی باد بین درختان. اما ناگهان، متوجه دو چیز شدم؛ اولی، سایه ای روی دیوار رو به رویم بود، سایه ای روی دیوار روبه رویم بود، سایه ی گل های صد تومانی خشکیده روی میز طبقه ی پایین. کسی چراغ راهروی طبقه ی پایین را روشن کرده بود، چراغ هایی که مطمئن بودم وقتی می رفتم بخوابم، روشنشان نگذاشته بودم. دومین چیز را وقتی متوجه شدم که داشتم پاورچین از پله ها پایین می رفتم و باعث شد قلبم تقریبا از حرکت بایستد و بعد، چنان با شدت بکوبد که حس کنم دارد از سینه ام بیرون می زند. صدای پا روی کف چوبی بود، آهسته و شمرده، درست مثل شب قبل.