کتاب سال هایی که سینما مهم بود

The Last Great American Picture Show
سینما:کارناوال 2
کد کتاب : 27222
مترجم :
شابک : 978-6220106098
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 368
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2004
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 17 آذر

معرفی کتاب سال هایی که سینما مهم بود اثر تامس السیسر

در دهه ی هفتاد میلادی سینمای آمریکا، فیلم های مثال زدنی زیادی ساخته شدند که ارتباط فرانسوی، آخرین نمایش فیلم، مش و هارولد و ماد تنها تعداد اندکی از این فیلم ها بودند. این دهه به عنوان یک نقطه ی دگرگونی حیاتی در تاریخ فیلم سازی به حساب می آید؛ بسیاری از فیلم های این دوره از گمنامی روی کار آمدند و به عنوان مرجعی برای استعداد های جدید کارگردانی شناخته می شوند.
کتاب سال هایی که سینما مهم بود اثر توماس الزاسر، الکساندر هورواث و نوئل کینگ مجموعه ای از تالیفات پژوهشگران و نویسندگانی است که ارزیابی های در حال تغییر سینمای دهه هفتاد آمریکا را طرح بندی کرده اند. دهه ای که ابتدا از آن به عنوان نسل از دست رفته یاد می شد و رفته رفته به عنوان هالیوود نوین شناخته شد. سم پکین پا، آرتور پن، پیتر باگدانوویچ، مونتی هلمن، باب رافلسون، هال اشبی، رابرت آلتمن و جیمزتوباک، کارگردان های افسانه ای بودند که تکنیک های خلاقانه، زیبایی جسورانه و حساسیت مدرنی را در سینمای آمریکا توسعه دادند؛ به طوری که گفته می شود بدون عملکرد پیشگامانه ی این بزرگان عرصه ی کارگردانی دهه هفتاد، سینمای کارگردان های نامی امروز نظیرفرانسیس فورد کاپولا، استیون اسپیلبرگ، جیمز کامرون ، تیم برتون، کوئنتین تارانتینو، رابرت زمکیس و ریدلی اسکات هرگز امکان وجود نمی یافت.
در کتاب سال هایی که سینما مهم بود یک بررسی جامع و فراگیر درباره ی این دوره ی پر اهمیت فیلم سازی آمریکا صورت گرفته که مشخص می کند چگونه فیلم های دهه ی هفتاد، آگاهی اجتماعی آمریکایی ها را دگرگون ساخته و صنعت فیلم سازی را به صورت جهانی تحت تاثیر قرار دادند.

کتاب سال هایی که سینما مهم بود

تامس السیسر
تامس السِیسر(22 ژوئن 1943 - 4 دسامبر 2019) مورخ فیلم آلمانی و استاد مطالعات فیلم و تلویزیون در دانشگاه آمستردام، یکی از بزرگ‌ترین مورخان، نظریه‌پردازان و منتقدان تاریخ سینماست.
قسمت هایی از کتاب سال هایی که سینما مهم بود (لذت متن)
واندا یک داستان عاشقانه نیست. وقتی قهرمان زن، آقای دنیس را از دست می دهد، قضیه صرفا بخت بد نیست، بلکه این پیامد از پایه و اساس در دینامیک رابطه شان حک شده بود. در آن صحنه ی تأثرانگیز ملاقات با پدر، آقای دنیس را همچون مردی می بینیم که به خاطر یک عمر زندگی پر از جرم های کوچک و ناکامی، حتی شأن و جایگاه فرزند خوب بودن هم از وی دریغ شده است (پدرش پولش را قبول نمی کند). این ضرورت درونی ای است که او را وامی دارد به رغم همه ی احتمال ها و خطرها، نقشه ی سرقت از بانک را طرح ریزی کند. بااین حال، او محکوم به شکست است و این را هم می داند و سپس واندا برای او واندا می شود، البته برای مدت زمان کوتاهی: فقط وقتی که او را ترغیب به هم دستی می کند، به جای آنکه احمق خطابش کند، او را با اسم کوچکش صدا می زند. بله، می خواهد از او استفاده کند، اما این مردی در حال غرق شدن نیز است که حرفی عاشقانه می زند. «گوش بده واندا، شاید قبلا هیچ وقت هیچ کاری نکرده ای. شاید هیچ وقت کاری نکرده ای؛ اما این کار را انجام خواهی داد.» در این لحظه، آقای دنیس پشت سر واندا ایستاده و شانه هایش را نگه داشته و با صدایی آهسته، تقریبا در گوشش، حرف می زند. یک نمای معکوس نشان می دهد که آن ها جلو یک آینه ایستاده اند و مانند مرحله ی آینگی لکان، آقای دنیس با نگاه به انعکاس تصویر خودش با واندا، تصدیقی از وجود و هویت خودش به دست می آورد. حتی در آن لحظه ای که رشته ی پیوندشان از همیشه قوی تر است، او واقعا در مورد واندا صحبت نمی کند، درباره ی خودش صحبت می کند. او که زندانی بن بست جنسی ای بود که همه ی ما در آن قرار داریم، فکر می کرد که می تواند شراکت حقیقی با یک زن را بنا کند، اگر از او بخواهد در کاری که خودش می خواهد انجام دهد همراهش باشد. در حاشیه، متوجه می شویم که وقتی آقای دنیس به همراه واندا دارند برای دزدی آماده می شوند، رفتاری همچون رفتار یک کارگردان با یک بازیگر بی انگیزه دارد، به او می گوید که مثل یک زن حامله لباس بپوشد و متنی را به او می دهد که باید حفظ کند. واضح است که لودن در مورد تجربه ی خودش به عنوان بازیگر نظر می داد (و این حقیقت که هیگینز کت و شلوار کازان را پوشیده بود، به تنهایی موید این تفسیر است). واندا همچنین این موضوع را به بحث می گذارد که چطور زنان مجبورند مدام نقشی را در نمایشی بازی کنند که توسط مردانی نوشته شده که تمنای این زنان را دارند، تا مجیز این تمنا را بگویند و شانسی برای دوست داشته شدن داشته باشند. همچنان که آقای دنیس بیشتر خودش را آشکار می کند، میل و تمنای واندا که زمانی در حال سر برآوردن بود، دوباره به محاق می رود. بله، او این مرد را می خواهد؛ اما پول نمی خواهد. مرد هیچ گاه فرصتی به او نداد تا اسم کوچکش را بداند. شاید او می خواست که این را به زبان بیاورد، یک بار، فقط برای یک بار. و او همچنان بسیاری از زنان، خود را مقصر ناکامی اش می داند. او در بخش اول دزدی خوب کار کرد، اما وقتی پلیس او را متوقف کرد، همه چیز را خراب کرد. ما می دانیم (اما او نمی داند) که علت مرگ آقای دنیس اشتباه خودش (او نقشه را چند دقیقه زودتر از آنچه باید طراحی کرده بود) و لجاجت انتحاری اش (ترجیح می داد گلوله بخورد تا به زندان برود) است. واندا وقت تلف کرد، ماشین را دیر به مقصد رساند و نقشه ی فرار به موقع عملی نشد، هرگز خود را نخواهد بخشید.